|
« كشف كلام تو نور مي بخشد و ساده دلان را فهيم مي گرداند.» خواننده عزيز: ما در اين جزوه سعي كرده ايم تا با ارائه حقايقي درباره عيسي مسيح، به شما كمك كنيم تا شناخت بهتر و عميقتري نسبت به اين شخصيت خارق العاده پيدا كنيد. هدف ما اين نيست كه تفكري تازه را به شما القاء كنيم، بلكه مي خواهيم زمينه اي براي روشنگري بيشتر ايجاد كنيم. خداي قادر و يكتا همواره به دنبال انسان هايي بوده است كه با يك شناخت قلبي و عقلي به او مايل شده و او را محبت نمايند، نه اين كه به صرف پاره اي سنتها و رسوم، و تنها به دليل اين كه در اعتقادات خاصي متولد شده و رشد يافته اند، خدايي را بپرستند كه هيچگونه شناخت شخصي از او نداشته باشند. پس هدف ما محكوم كردن يك باور و ايدئولوژي خاص و بر كرسي نشاندن يك ايدئولوژي ديگر نيست، بلكه ارائه شواهد و دلايلي درباره يك حقيقتاست، حقيقتي كه قادر است مانند نور افكني قوي مسير حقيقي و راستين را نشان داده و انسان گرفتار در ظلمت و تاريكي را از سرگشتگي نجات بخشيده و به اين مسير رهنمون سازد. پس چيزي را به شما معرفي مي كنيم كه مي تواند براي پايهاي شما چراغ و براي راههايتان نور باشد، و مابقي را به شما خواهيم سپرد و اينكه دستيابي به حقيقت چقدر براي شما حياتي و ارزشمند باشد. در دنياي قديم كساني بودند كه به سوفسطايي شهرت داشتند. آنان شهر به شهر و منطقه به منطقه مي گشتند و با گرفتن اُجرتي آموزش مي دادند كه يك حقيقت مطلق نمي تواند وجود داشته باشد. از ديدگاه آنان انسان زماني بر اساس نياز و با استفاده از فنوني كه آموزش مي بيند مي تواند استدلالي را بر كرسي نشانده و آن را به عنوان يك حقيقت معرفي كند. و سپس به اقتضاء زمانه و منافع خود آن را منسوخ و باطل نمايد. لذا نتيجه مي گرفتند كه حقيقت يك امر نسبي است و متناسب با شرايط مي توان آن را تعريف و تعديل كرد. البته امروز نيز كم نيستند كساني كه در عمل از اين تفكر و نگرش پيروي مي كنند! اما سؤال اين است: آيا شما نيز...؟ هر انساني كه داراي عقلي سليم و عمق نگر باشد بر اين اصل معترف خواهد بود كه حقيقت زماني معني پيدا ميكند كه دو تا نباشد و ضمناً تابع شرايط زماني و مكاني نيز نبوده، بلكه در هر شرايط و محيطي ثابت و غير قابل تغيير باشد. حال اگر جوينده يك حقيقت مطلق هستيد، به شما نويدي مي دهيم، كلام خدا مي گويد:«و حقيقت زا خواهيد شناخت و حقيقت شما را آزاد خواهد كرد.»(انجيل يوحنا 32:8) پس با ما همراه شويد! مقدمه زماني كه خدا حضرت آدم را خلق كرد، او مثل چشمه اي پاك و زلال جوشيد، اين چشمه مي توانست در زمينهاي صاف و هموار جريان يابد، از نور خورشيد بهره مند شده و منشأ سبزي و خرمي و زندگي در اطراف خود باشد. و يا در زير زمين جريان بيابد و در مسيرهايي سرد و تاريك و نامعلوم، جايي كه در آن هيچ خبري از نور خورشيد نيست حركت كند، و آدام راه دوم را انتخاب كرد! اگر اين جريان را به جريان انسانيت كه از حضرت آدم شروع شده و ادامه يافته است تشبيه كنيم، مي بينيم كه اين جريان از ابتداي پيدايش همواره سعي كرده است تا در طول تاريخ به طُرُق و گونه هاي مختلف مسير خود را تشخيص داده مجدداً به همان جايي برگردد كه از آن جدا شده است. اين جريان در طول هزاران سال دست به تلاشهاي انساني و همه گيري زده است تا شايد بتواند مجدداً آن موقعيت از دست رفته خود را باز يابد. توسل به شريعت ها و قوانين مذهبي مختلف، انجام مراسم و عبادتهاي آنچناني، به نگارش در آوردن كتب و نشريات مختلف در زمينه ايجاد محبت و يگانگي در ميان انسانها و بسياري اقدامات ديگر همگي نشان از تلاشهايي است در جهت بازگرداندن اين جريان به سطح زمين، يعني جايي كه در آن روشنايي و نور است، انسان مي كوشد تا شايد بتواند آن آرامش و راحتي را كه قرنها پيش از دست داده است دوباره به دست بياورد. اما حقيقت امر اين است كه خدا انسان را به صورت خود آفريد، يعني روح خود را در انسان دميده و به او حيات و زندگي بخشيده است. لذا اين روح تنها در سايه اتصال به منشأ خود، يعني صادر كننده اش است كه آرامي و تسلي مي يابد، در غير اين صورت دست يافتن به چنين آرامشي بعيد و دور از دسترس مي باشد. انسان قرن بيست و يكم در دنيايي ار ساخته هاي دست خويش گرفتار و اسير شده است. تمام تلاش انسان كه توسط اختراعات، اكتشافات و تحقيقات مختلف صورت مي گيرد، در جهت تأمين آسايش و امنيت براي بشر و ايجاد بستري براي يك زندگي بهتر مي باشد. اما ثمره تمام اين تلاشها حقيقتاً چه بوده است؟ آيا انسان قرن بيست و يكم مي تواند ادعا كند كه به يك آرامش ايده آل، مثل آرامش و خوشبختي كه آدم و حوا در باغ عدن داشتند دست يافته است؟ اندكي دقت و توجه به محيط اطرافمان مي تواند بهترين پاسخ را براي ما به ارمغان بياورد. انسانها آرام آرام تبديل به موجوداتي شده اند كه بسياري از ارزشها و اصول متعالي در زندگي آنان رنگ باخته است، تا جايي كه از حالت خدا محوري خارج شده و به يك زندگي كاملاً خود محور رهنمون شده اند. حضور عملي خدا در زندگي انسان كنوني به كمترين حد ممكن تنزل نموده است و انسان، سرگشته و حيران به هر سو ميزند تا بلكه جايگاه گمشده اش كه خودش هم نمي داند كجاست به دست بياورد. اما افسوس كه بسياري در جهت نيل به اين هدف به خطا رفته و در تفكرات، ايدئولوژيها ومذاهبي گرفتار شده اند كه نه تنها آن آرامش و تسلي مورد انتظارشان را بر آورده نساخته است، بلكه از چاله در آمده و به چاه افتاده اند. درگير بحثها و فلسفه هايي شده اند كه هيچ كمكي به آزادي و رهايي آنان از فشارها و استرس ها و وسوسه هاي مختلفي كه آنان را احاطه كرده و به اسارت در آورده است نكرده بلكه باعث گرديده با هزار سؤال بي جواب نيز روبرو شوند و بيشتر به سمت پوچي و نيهيليست گرايي سوق داده شوند. حال اگر در ميان هزاران صدايي كه در اين دنيا وعده و وعيد و خوشبختي وآرامش و تسلي روحاني را مي دهند گوش خود را شنوا كنيم، صدايي را خواهيم شنيد كه با اقتدار منحصر به فردي چنين مي گويد:«بياييد نزد من اي تمام زحمتكشان و گرانباران و من شما را آرامي خواهم بخشيد.»(متي 28:11) اين صدا از كجاست؟ اين كيست كه با چنين اقتدار و اطميناني ديگران را به نزد خود دعوت ميكند؟ آيا اين هم مانند همه صداهاي ديگر فقط يك شعار است؟ چطور ميتوانم به اين صدا اعتماد كنم؟ آيا اين صدا آنقدر قدرت دارد كه مرا از اعماق گناه، مشكلات، فشارها و نابساماني هاي روحي بيرون كشيده و نجات بخشد؟ و هزاران سوال ديگر! ما مي خواهيم شما را با صاحب اين صدا آشنا كنيم و دلايل و مداركي ارائه دهيم كه ثابت مي كند او حقيقتا تنها كسي است كه شايستگي دارد تا به صداي او اعتماد كرده و خود را به او بسپاريم. و در صورتل لزوم به رفع پاره اي از سوءتفاهماتي كه در اين زمينه وجود دارد خواهيم پرداخت.
گناه آدم و حوا – جدايي انسان از خدا
زماني كه خدا در پايان آفرينش جهان آدم و حوا را آفريد، با هدفي عالي و پر جلال دست به اين خلقت زد. نقشه خدا براي انسان داشتن يك زندگي ابدي و برخورداري از يك مشاركت و مصاحبت جاودانه با خالق خودش بود. خدا به آدم و حوا اجازه داد تا از تمامي نعمات و امكانات باغ عدن استفاده كنند و از آنها بهره مند گردند. اما در يك مورد براي آنان ممنوعيتي ايجاد كرد و آن اين بود:«اما از درخت معرفت نيك و بد زنهار نخوري زيرا روزي كه از آن خوردي هر آينه خواهي مرد.»(پيدايش 17:2). آدم و حوا در صورت رعايت اين دستور خداوند مي توانستند از يك زندگي ابدي با خدا برخوردار باشند. اما حوا فريب خورده و از دستور خدا سرپيچي كرد و آدم را نيز در گناه خود شريك گردانيد. به سبب اين عمل، گناه وارد طبيعت انسان شد و قسمتي از وجود او گرديد. لذا آن رابطه عالي ، شفاف و مباركي كه بين انسان و خدا وجود داشت توسط وارد شدن گناه به طبيعت انسان خدشه دار گرديد. آنان گناه كرده بودند و به همين دليل ديگر نمي توانستند با خداي قدوسي كه مبرا از هر گناهي است رابطه خوب و بي نقصي داشته باشند. آدم به عنوان ريشه نسل بشر به گناه آلوده گرديد و چون طبق كلام خدا مزد گناه دوري از خدا مي باشد لذا خداوند خدا به آدم گفت:«...چونكه سخن زوجه ات را شنيدي و از آن درخت خوردي كه امر فرموده گفتم از آن نخوري، پس به سبب تو زمين ملعون شد، و تمام ايام عمرت از آن با رنج خواهي خورد. خار و خس نيز برايت خواهد رويانيد و سبزهاي صحرا را خواهي خورد، و به عرق پيشانيت نان خواهي خورد، تا حيني كه به خاك راجع گردي، كه از آن گرفته شدي زيرا كه تو خاك هستي و به خاك خواهي برگشت.»(پيدايش 17:3-19) و كلام خدا در ادامه ميگويد كه خداوند خدا او را از باغ عدن بيرون كرد. چه قمار وحشتناكي! و چه سرنوشت تاريكي! آدم كه آفريده شده بود تا براي هميشه در باغ عدن باشد اخراج شد، او كه خلق شده بود تا براي هميشه با خدا باشد، از خدا جدا شد و او كه آفريده شده بود تا هرگز نميرد، محكوم به مرگ شد! وقتي كه ريشه يك درخت فاسد باشد، شما هر قدر هم كه به تنه و شاخ و برگهاي آن برسيد هرگز نخواهد توانست ميوه و ثمره خوبي بدهد، چرا كه زندگي از ريشه است، اين ريشه است كه حيات را به تنه، شاخه ها و برگها انتقال داده و باعث ايجاد زندگي و ثمر دهي مي شود. به عبارتي اگر آب از سر چشمه گل آلود باشد، در تمامي مسير گل آلود خواهد بود، اگر ريشه فاسد باشد اين فساد در تمامي زندگي درخت نمايان خواهد شد. و آدم به عنوان ريشه نسل بشر گناه را به تمامي نسل خود انتقال داده است. همانطور كه همه ما مي دانيم زندگي و حيات از پدر است، و آدم حياتي را به فرزندان خود انتقال داد كه آميخته با گناه بود و لذا فرزندان او به جاي اينكه وارث حيات جاويدان باشند وارث حياتي شدند كه به علت آلوده بودن به گناه محكوم به مرگ بود. در بسياري از اديان و مذاهب اين اعتقاد وجود دارد كه كودكان و افراد خردسال معصوم هستند و هيچ گناهي ندارند. اما اگر واقعاً چنين بود خدا مي بايست قائن و هابيل را به باغ عدن باز مي گرداند، چرا كه آنها در گناه آدم و حوا هيچ دخالتي نداشتند. در حالي كه مي بينيم خدا چنين كاري را نكرد. چرا كه خدا خوب مي دانست كه گناه از طريق ريشه به فرزندان نيز منتقل گشته است، چنانكه داود پيامبر نيز در جايي مي گويد:«من از بدو تولد گناهكار بوده ام، بلي از لحظه اي كه نطفه من در رحم مادرم بسته شد آلوده به گناه بودم.»(مزمور5:51) در حالي كه مي دانيم هيچ نوزادي در داخل رحم توانايي انجام گناه را ندارد، پس معلوم ميشود كه داود از همان حيات آلوده به گناهي صحبت ميكند كه از زمان شكل گرفتن او در رحم به وي منتقل شده است. پس فرزندان نيز محكوم شدند كه در خارج از باغ عدن زندگي كنند و وارث ثمرات گناهي باشند كه توسط آدم و حوا در عدن صورت گرفت. پس نتيجه مي گيريم كه اين بذر، يعني بذر گناه در وجود همه انسانهايي كه بعد از آدم و حوا متولد شدند و مي شوند وجود داشته و دارد. لذا به محض اينكه زمينه مستعد و مناسب ميشود اين بذر شكوفا شده و ميوه خود را نمايان ميسازد. چنانكه ميبينيم در قائن نيز عمل كرد و او برادر خود را بخاطر حسادت كشت، در حالي كه قبل از گناه آدم و حوا چيزي بنام حسادت و مانند آن هرگز وجود نداشت. و حتي مي بينيم وقتي كه آدم و حوا گناه مي كنند و خدا از آدم مي پرسد:«آيا از آن ميوه خوردي؟» آدم بلافاصله تقصير را به گردن حوا مي اندازد و ميگويد:«...اين زن كه يار من ساختي از آن ميوه به من داد و من هم خوردم.»(پيدايش 12:3) و حوا نيز به نوبه خود تقصير را به گردن مار انداخته و شروع به محكوم كردن يكديگر مي كنند و هر يك از آنان سعي مي كنند تا از زير بار مسؤليت اين گناه شانه خالي كنند. و اين چيزي نبود جز ثمره گناه انسان كه تا به امروز ادامه دارد. اگر به كودكان خردسال نگاه كنيم مي بينيم كه خصوصياتي مثل حسادت و نفع طلبي در آنها وجود دارد، به عنوان مثال شما اگر يك اسباب بازي براي يكي بخريد، آن ديگري حسادت مي كند و ناراحت مي شود، و يا هر كدام آن را فقط براي خود مي خواهد. ريشه اين حسادت و نفع طلبي كجاست؟ مسلماً كودك آنها را از كسي ياد نگرفته است و يك امر اكتسابي نيست. پاسخ اينست: اين همان بذري است كه توسط شيطان در باغ عدن كاشته شد و به صورت يك ميراث، پشت به پشت و نسل به نسل به همه انسانها انتقال پيدا كرده و مي كند:«...هيچكس نيكوكار نيست، در تمام عالم يك بي گناه هم يافت نمي شود.»(رساله روميان 10:3). و مي بينيم اين بذر كه در زمين دل انسان وجود دارد، همين كه شرايط مناسبي براي شكوفا شدن پيدا مي كند، مانند مثالي كه در بالا شرح داده شده، در قالب حسادت و نفع طلبي خود را نمايان مي سازد. نكته اي كه در اينجا لازم به تاكيد است، اينست كه نبايد اين تصور ايجاد شود كه ما بخاطر عمل آدم و حوا محكوم شده ايم، و بعد بخواهيم عدالت خدا را زير سؤال ببريم. خير! حقيقت مطلب اينست كه با گناهي كه آدم و حوا مرتكب شدند حياتي را به ما منتقل نمودند كه ميل و كشش به گناه و نااطاعتي در آن وجود دارد، بطوري كه اگر امروز خدا بخواهد ما را با همين وضعيت مجدداً به باغ عدن بازگرداند ما هم دقيقاً همان كاري را خواهيم كرد كه پدر و مادر اوليه ما انجام دادند، چون ميل به گناه در وجود ما كاشته شده است. بطوريكه اگر خدا قائن و هابيل را وارد عدن مي كرد، قطعا عمل كشتن هابيل توسط قائن در آنجا هم صورت مي گرفت. آنان تنها زماني مي توانستند وارد باغ عدن شوند كه طبيعت قبل از گناه را پيدا كنند. و سؤال اينست: اين چطور ممكن است؟ مأيوس نشويد! اگر تأمل كرده و با ما همراه شويد به شما نشان خواهيم داد.
قرباني براي آمرزش گناه
در اعتقادات بسياري از اديان باستاني و همين طور قبايل و قومهاي بدوي يكي از راههايي كه نهايتاً مي توانست باعث فروكش شدن خشم خدايان شود و يا باعث برداشته شدن لعنت گردد، قرباني كردن و ريختن خون يك انسان بود. گويا خون انسان قدرت بيشتري در نشاندن و فروكش كردن خشم خدايان مي توانست داشته باشد. دختران و پسران جوان و زيبا انتخاب شده و به دلايل مختلفي مثل نزول باران، پيروزي در جنگ، رفع بلايا و بيماري ها و مانند آنها قرباني مي شدند، اين تفكر يك سابقه چند هزار ساله دارد. در طول تاريخ كار خدا يعني از زمان خلقت آدم و حوا همواره شاهد هستيم كه انواع قرباني ها و هدايا به خدا تقديم شده است، كه يكي از اين قرباني ها قرباني گناه بود، حتي زماني كه آدم و حوا از باغ عدن رانده شدند براي پوشانيدن عرياني آنها كه نمادي از گناه است خداوند از پوست حيوانات استفاده ميكند كه لازمه آن كشته شدن و ريخته شدن خون يك حيوان مي بود. طبق فرمايش خداوند:«مزد كناه مرگ است.» در قبال هر گناهي كه انسان مرتكب مي شود مي بايست بميرد، كه البته اين مرگ اشاره به يك مرگ روحاني مي باشد، و مرگ روحاني يعني جدايي از خدا، همان طوري كه آدم و حوا – كه قبلاً به آن اشاره شده است – از حضور خدا رانده شدند. بن بست عجيبي بود! از طرفي انسان با گناه متولد مي شد و از طرف ديگر مزد گناه جدايي از خدا بود، ظاهراً راه گريزي از اين مدار بسته اي كه انسان خودش را داخل آن انداخته بود وجود نداشت، واقعاً چاره كار چه بود؟ و عاقبت انسان به كجا مي انجاميد؟ خداوند در آن مقطع چاره اي انديشيد و راهي را مهيا نمود. و آن اين بود كه به انسان فرصت داده شد تا در ازاء هر گناهي كه مي كند، خون يك حيوان را بريزد، يعني يك حيوان را قرباني كند، گناهكاران قبل از انجام مراسم قرباني دست خود را بر سر قرباني گذاشته و مي گفتند: خداوندا ما گناه كرده و شايسته مرگ هستيم، اما خواهش مي كنم اجازه بده كه خون اين حيوان به عنوان كفاره و پوششي براي گناهان ما ريخت شود؛ و خداوند مي پذيرفت. اما اين چاره كار نبود، هر روز گناه و هر روز قرباني، خون حيوان آن قدر قدرت نداشت كه ريشه گناه را در وجود انسان بخشكاند، بلكه تنها كاري كه مي كرد باعث آمرزش آن گناه در همان ساعت مي گرديد، اما نمي توانست مانع از بروز گناه در ساعتها و روزهاي ديگر شود. چرا كه ريشه و منشأ آلوده بود و تا زماني كه ريشه آلوده بود، سم پاشي كردن و هرَس كردن شاخ و برگها نمي توانست راه حلي براي يك درمان قطعي باشد. و تا زماني كه منشأ و ريشه گناه خشك نمي شد، گذراندن قرباني، يعني ريختن خون حيوانات نمي توانست درمان قطعي براي بيماري مزمنِ گناه باشد. عيسي مسيح به بهترين شكل ناتواني اين گونه اعمال و همين طور انجام پاره اي از آداب و رسوم مذهبي را در آزاد شدن از گناه به ما نشان مي دهد. عيسي مسيح فرموده است:«...تا عدالت شما بر عدالت كاتبان و فريسيان افزون نشود، به ملكوت آسمان هرگز داخل نخواهيد شد.» (متي 20:5) كاتبان و فريسيان، عده اي از افراد متعصب قوم يهود بودند كه به قول خودشان نمي گذاشتند همزه و يا نقطه اي از تورات در زندگيشان فراموش شود، توراتي كه اگر با دقت خوانده شود خواهيد ديد كه شامل قوانين و دستورات مذهبي بسيار جامعه اي مي باشد، آن وقت مسيح به ما مي گويد كه تا عدالت ما بالاتر از عدالت آنان نباشد وارد ملكوت خدا نخواهيم شد. كاتبان و فريسيان گمان مي كردند كه صرفاً با انجام دقيق دستورات تورات مي توانند آن عدالتي را كه آنان را شايسته ورود به ملكوت خدا مي كند به دست بياورند، اينان كه در نظر مردم افرادي روحاني، قابل احترام و مقدس بودند و خودشان نيز همين باور را داشتند. چنانكه كلام خدا در انجيل متي اشاره كرده و مي گويد:«همه كارهاي خود را مي كنند تا مردم ايشان را ببينند حمايلهاي خود را عريض و دامنهاي قباي خود را پهن مي سازند، و بالا نشستن در ضيافتها را و كرسيهاي صدر در كنايس را دوست مي دارند و تعظيم در كوچه ها را، و اينكه مردم ايشان را آقا آقا بخوانند.»(انجيل متي 5:23-7) و در اين شرايط عيسي مسيح آنان را چنين مخاطب قرار مي دهد:«واي بر شما اي علماي ديني و فريسيان رياكار! چون شما بيرون ظرف را آنقدر تميز مي كنيد تا بدرخشد، ولي داخل ظرف از كثافت ظلم و طمع پر است. اي فريسي هاي كور، اول داخل ظرف را تميز كنيد تا بيرون ظرف هم پاك شود. واي به حال شما علماي ديني و فريسيان رياكار! شما مانند قبرهاي سفيد شده اي هستيد كه ظاهري زيبا دارند اما داخل آن پر است از استخوانهاي مردگان و كثافات. شما مي كوشيد خود را ديندار جلوه دهيد، ولي در زير آن عباي مقدستان، دلهايي داريد پر از رياكاري و گناه،»(انجيل متي 25:23-28) و اين گناهان چيزهايي نبودند كه با قرباني كردن حيوانات و يا انجام پاره اي از قوانين مذهبي برداشته شوند، چون در غير اين صورت مسيح هرگز آنان را اينگونه مورد خطاب قرار نمي داد. پس راه حل چه بود؟ خداي آسمانها و زمين طبق پيش گوييهايي كه از چند هزار سال پيش به دفعات متعدد كرده بود، مي بايست چاره اي مي انديشيد. بايد قرباني انجام مي شد و خوني ريخته مي شد كه نه تنها باعث بخشش گناهان شود، بلكه گناهان را شسته و براي هميشه ريشه گناه را بخشكاند تا ديگر نيازي به قرباني هاي مكرر و متعدد نباشد. و از طرف ديگر خون اين قرباني مي بايست آنقدر ارزش و لياقت و قدرت داشته باشد كه نه براي بخشش گناه يك نفر بلكه براي بخشش گناه تمام مردم جهان و تمام نسل ها، آن هم فقط يك بار براي هميشه، كفايت كند. ما متوجه شديم كه خون هيچ حيواني چنين قدرت و لياقتي را نداشت. از طرفي انسان نيز نمي توانست براي انساني ديگر قرباني شود. چون همه انسان ها از ديدگاه خدا گناه كرده اند، و هيچ انساني لياقت اين را نداشت و ندارد كه با مرگ خود باعث آمرزش گناه يك انسان ديگر گردد تا چه رسد به گناه تمام مردم جهان، چرا كه همه انسان ها در اثر نزديكي يك مرد و زن متولد شده اند، يعني از طريق يك آميزش انساني، و به همين دليل آن گناه موروثي را از پدر و مادر اوليه خود يعني آدم و حوا به ارث برده اند، چنانكه قبلاً اشاره شد. پس آن قرباني كه مي بايست براي اين كار در نظر گرفته ميشد، بايد كسي مي بود كه نه تنها در تمام دوران زندگيش حتي يك تقطه سياه هم وجود نداشت باشد، بلكه از آن گناه موروثي هم هيچ ارثي نبرده باشد يعني از نزديكي يك زن و مرد متولد نشده باشد. اين شخص چه كسي مي توانست باشد؟ تا چند لحظه ديگر متوجه خواهيد شد!
عيسي مسيح بره اي كه به جهت قرباني فرستاده شد
در كتاب پيدايش كه اولين كتاب از پنج كتاب تورات است، بعد از اينكه شيطان حوا را مي فريبد خداوند شيطان را چنين مخاطب قرار مي دهد:«...به سبب انجام اين كار...بين تو و زن، و نيز بين نسل تو و نسل زن خصومت مي گذارم، نسل زن سر تو را خواهد كوبيد و تو پاشنه وي را خواهي زد.»(پيدايش 14:3-15). همه ما مي دانيم كه نسل از مرد است و در شجره نامه و نسب نامه ها معمولاً اسم زن را نمي بينيم. وقتي كه يك انسان از يك پدر و مادر جسماني متولد شده باشد ديگر نمي توانيم بگوييم كه او از نسل زن است، بلكه از نسل مرد، چرا كه زندگي از پدر است. و از آنجايي كه همه انسانها در اثر يك تولد طبيعي، يعني از نزديكي يك مرد و يك زن متولد شده و مي شوند، پس نتيجه مي گيريم كه هيچ انساني از نسل زن نبوده، بلكه همگي از نسل مرد مي باشند، و تنها كسي كه از راه يك تولد غير طبيعي پا به اين جهان گذاشته است و داراي پدر جسماني نبوده است، تنها و تنها، شخص عيسي مسيح مي باشد. او تنها كسي است كه از يك دختر باكره متولد شد و هيچ قدرت انساني در تولد او نقش نداشت. اين تولد خارق العاده هفتصد سال قبل از مسيح توسط اشعياي نبي پيش گويي شده بود:«...اينك باكره آبستن شده، پسري خواهد زاييد...»(اشعيا 14:7) و هفتصد سال بعد مريم باكره مستقيماً از روح خدا حامله شده و پسري زاييد كه نامش عيسي بود. (عيسي يعني نجات دهنده) اين تولد شگرف و بي نظير از چندين زاويه قابل بررسي است: اول اينكه هدف خدا از اين عمل مافوق الطبيعه و خارق العاده چه مي توانست باشد؟ آيا تنها بخاطر سرگرمي بود كه خدا تصميم گرفت عيسي را به اين شكل متولد كند؟ آيا هيچ هدف و انگيزه برتري نداشت؟ اگر قرار بود او هم رسالتي در حد رسالت ساير پيامبران داشته باشد و تنها وظيفه اش اين باشد كه انسانها را دعوت به خدا ترسي و دوري از گناهان بنمايد، بدون اينكه براي كمك به انسانها كاري بيشتر از پيامبران قبلي بكند! پس چه نيازي بود كه چنين تولدي داشته باشد و كاملاً متفاوت با بقيه پيامبران و همين طور انسانها بدنيا بيايد؟ چون پيامبران ديگر هم همين كارها را انجام دادند و در عين حال از يك تولد كاملاً طبيعي برخوردار بودند. راز اين تولد چه بود؟ همه ما مي دانيم كه خدا، خداي نظم و ترتيب و حكمت است. هيچ وقت از روي بي نظمي و بي حكمتي دست به كاري نزده و نخواهد زد، چرا كه با ذات مبارك او در تضاد است. پس جا دارد كه هر عقل سليمي از خود سؤال كند كه حقيقتاً چه حكمتي در كار بوده است كه خداوند دست به كاري اين چنين شگرف زده است؟ دوم اينكه بعضي بر اين باورند كه خدا از اين طريق خواسته است قدرتش را به نمايش بگذارد. واقعيت امر اين است كه خداي آسمانها و زمين آنقدر كارهاي خارق العاده و باور نكردني و عجيب را تا آن زمان به ظهور رسانده بود كه همانها مي توانستند شهادتي باشند بر اينكه خدا، خدايي قدير و توانا است، آيا آفرينش جهان با تمام شگفتيهاي آن، كه هنوز با گذشت ميليونها سال بسياري از آنها براي بشر ناشناخته مانده است به تنهايي گوياي قدرت بي همتاي آفريدگار اين جهان نيست؟ خدا اعمال عجيب بسياري در تاريخ بشريت و مخصوصاً در تاريخ قوم يهود از خود به جاي گذاشته است، مانند زماني كه طوفان نوح را فرستاد، يا مانند زماني كه قوم بني اسرائيل را در مصر ياري كرد تا از اسارت فرعون آزاد شوند، و در اين حين چه بلاهاي وحشتناكي كه بر فرعون و مصريان وارد نساخت، در حالي كه مويي از سر هيچ يك از بني اسرائيل كم نشد. هنگامي كه فرعون گمان مي كرد كه آنها را به بن بست انداخته است و با وجود درياي سرخ در پيش روي موسي و بني اسرائيل آنان ديگر امكان فرار نخواهند داشت، خداوند به طرزي باور نكردني و بي نظير درياي سرخ را از وسط شكافت و راه عبوري براي اين قوم مهيا كرد، زماني كه در بيابان بودند و غذايي نداشتند، خداوند به مدت چهل سال هر روز صبح از آسمان دانه هاي ريزي كه بسيار مقوي بود و«مَنَّ» نام داشت بر زمين جاري مي ساخت و شامگاهان پرندگان براي آنها گوشت مي بودند، وقتي تشنه مي شدند از دل صخره براي آنها آب جاري مي ساخت، و همين طور بسياري از اعمال عظيم خدا در ميان آنان به ظهور مي رسيد تا آنان را ياري كند كه به سرزمين موعود برسند. پس دليل تولد عجيب عيسي صرفاً نمي توانست براي آشكار كردن قدرت خدا باشد، چرا كه اگر خدا بلايا نازل كرد، به جهت خروج قوم اسرائيل از مصر بود، اگر طوفان نوح را نازل كرد به جهت نابودي مردمان بي ايمان بود، اگر درياي سرخ را باز كرد براي عبور قوم يهود بود و... پس نتيجه مي گيريم كه خدا هيچ كاري را بدون دليل انجام نمي دهد، در حالي كه اين جادوگران و شعبده بازان و فالگيران هستند كه با انجام كارهايي خاص سعي دارند كه خود نمايي كرده و قدرت خود را به نمايش بگذارند، و حال آنكه كتاب مقدس با هر نوع جادوگري و شعبده بازي و همين طور فالگيري مخالف است و آنها را از خدا نمي داند. و سوم اينكه عيسي از طريق تولدي كه در آن هيچ خبري از يك پدر جسماني نبود و هيچ آميزش انساني صورت نگرفته بود، توانست از آن گناه موروثي كه قبلاً به آن اشاره شد، مبرا باشد. او هيچ سهمي از اين گناه ارثي نبرد، چرا كه از كانالي كه اين گناه را به او منتقل مي كرد به دنيا نيامد، بلكه از يك كانال كاملاً منحصر به فرد، يعني مستقيماً از روح پاك خدا متولد شد. خدا كاملاً معصوم است و كسي كه از روح خدا متولد شده باشد معصوميت را به ارث مي برد. لذا عيسي به جاي ميراث گناه، ميراث قدوسيت و معصوميت را به ارث برد، بطوري كه اين قروسيت در كل زندگاني او كاملاً مشهود و آشكار بود. در زندگي پيامبران گذشته مثل ابراهيم، موسي، ايليا و بسياري ديگر، اشتباهات، گناهان و نافرماني هايي وجود داشته است، در حاليكه عيسي تنها كسي است كه هرگز اشتباه نكرد، هرگز گناهي نكرد، هرگز جنگي ننمود، هرگز كسي را نكشت، هرگز به دنبال تسخير جايي نبود و هرگز در صدد تشكيل يك پادشاهي زميني برنيامد. بلكه برعكس وقتي كه يهوديان مي خواستند او را پادشاه كنند از دست آنها فرار كرده و به كوهي پناه برد. وقتي كه او را دشنام مي داد براي آنان دعاي بركت مي كرد، هرگز كسي را لعنت نكرد، دشنامي نداد و وقتي كه او را بر صليب ميخكوب كردند، مي توانست همه آنان را فقط به يك اشاره هلاك كند، اما مي بينيم كه واكنش او نسبت به اين عمل يهوديان و مصولب كنندگانش اين دعا بود:«اي پدر اينها را ببخش زيرا كه نمي دانند چه مي كنند.»( لوقا34:23) و همه اينها چيزهايي بود كه صدها سال قبل از تولد مسيح توسط اشعيا نبي پيشگويي شده بودند:«با او با بيرحمي رفتار كردند، اما او تحمل كرد و زبان به شكايت نگشود، او را مانند بره به كشتارگاه بردند، و او همچون گوسفندي كه نزد پشم برنده اش بي زبان است، خاموش ايستاد و سخني نگفت.»(اشعيا 7:53) حال دوست عزيز سؤال اينجاست: رسالت واقعي اين شخص با اين تولد خارق العاده، اعمال عجيب، معجزات بي نظير و تعاليم منحصر بفرد چه بوده است؟ اگر به تاريخ آفرينش از ابتدا تا به امروز دقت كنيم، متوجه خواهيم شد كه خدا در خلقت و تولد دو نفر مستقيماً دخالت داشته است، در خلقت آدم و تولد عيسي مسيح. مي دانيم كه آدم ريشه نسل بشر است. و از طريق اوست كه زندگي به ما منتقل مي شود، و مي دانيم كه آدم زندگي را به ما منتقل كرد كه نهايتاً مرگ را به دنبال دارد. در حالي كه در ابتدا اين طور نبود. آدم مقرر شده بود تا حيات جاويد داشته باشد و چيزي كه باعث شد آدم حيات را از دست بدهد، گناهي بود كه مرتكب شد.آدم در ابتداي خلقت داراي هر دو بعد روحاني و جسماني بود، يعني در عين حال كه جسم داشت، مي توانست ارتباطي مستقيم، شفاف و بي واسطه با خدا – كه روح است – داشته باشد. اما در اثر گناهي كه مرتكب شد، بعد روحاني خود را از دست داد و ارتباط روحاني او با خدا قطع شد، به عبارتي دچار مرگ روحاني گرديد، و لذا از باغ عدن اخراج گرديد. پس ريشه از آب جدا شد، مانند ماهي كه از آب بيرون افكنده مي شود، بدون شك مرگ اين ماهي قطعي است چرا كه حيات او از آب است و به همين ترتيب حيات روحاني انسان از خداست و وقتي كه ريشه با گناه خود از خدا جدا گشت دچار مرگ روحاني شد. اگر ماهي در آب باشد ممكن است دهها سال عمر كند. در حاليكه وقتي از آب جدا شده يا بيرون افكنده مي شود، براي لحظاتي چند به تلاش خود ادامه مي دهد تا بلكه بتواند زمان بيشتري به حيات خود ادامه بدهد . اما همه ما مي دانيم كه عاقبت اين ماهي به كجا خواهد انجاميد، بله چيزي جز مرگ قطعي و اجتناب ناپذير در انتظار او نخواهد بود. لحظاتي كه ماهي در بيرون از آب زيست مي كند در مقايسه با زماني كه مي توانست در داخل آب به حيات خود ادامه بدهد، بسيار بسيار ناچيز است. به همين ترتيب وقتي كه ريشه نسل بشر يعني آدم از آب يعني از حضور خدا جدا شد، محكوم به مرگ گرديد. ماهي از همان لحظه اي كه از آب جدا شد محكوم به مرگ بود، اما لحظاتي چند به تلاش بيهوده خود براي زيستن ادامه داد. انسان نيز پس از اين محكوميت، براي زماني كوتاه به حيات زميني خود ادامه مي دهد كه البته اين زمان در مقايسه با ابديتي كه مي توانست در حضور خدا داشته باشد لحظه اي بيش نيست، كه پس از آن نيز خواه نا خواه مي بايست از سايه مرگ عبور كند. اما اين پايان كار نبود. خدا، خدايي عادل و قدوس است، عدالت خدا اجازه نمي دهد كه گناه انسان بي جواب گذاشته شود، چرا كه مزد گناه مرگ است. از طرف ديگر خدا، خدايي قدوس است، و قدوسيت خدا نيز اجازه نمي دهد كه به انسان گناهكار نزديك شود. اگر خدا مي خواست از روي عدالتش حكم كند همه انسانها بدون استثناء مي بايد به جهنم فرستاده مي شدند، چنان كه داوود نبي در مزامير خود مي گويد:«اي خداوند بر بنده خود به محاكمه بر نيا زيرا زنده نيست كه به حضور تو عادل شمرده شود.» به عبارتي اگر خداوند از روي عدالت خود حكم كند هيچ انساني را ياراي آن نيست كه در حضور او عادل شمرده شود، چرا كه كلام خدا مي گويد:«عادل نيست، يكي هم نيست، همه در حضور خدا گناه كرده اند» پس چاره كار چه بود؟ خدا را شكر كه خداي ما يك خصوصيت ذاتي ديگر هم دارد و آن محبت است، عدالت خدا مي گفت كه همه بايد به جهنم بروند، قدوسيت خدا هم اجازه نمي داد كه به انسان گناهكار نزديك شود، و از طرفي محبت خدا هم نمي توانست شاهد اين باشد كه انسان گناهكار اين گونه به حال خود رها شود. چنانكه باز هم داوود نبي نبوت كرده ميگويد:«تا به ابد محاكمه نخواهد نمود و خشم را هميشه نگاه نخواهد داشت.»(مزامير 9:103) و همچنين اشعيا نبي نيز چنين پيشگويي كرده بود:«و او ديد كه كسي نبود و تعجب نمود كه شفا كننده اي وجود نداشت، از اين جهت بازوي وي براي او نجات آورد و عدالت او وي را دستگيري نمود.»(اشعيا 16:59) بله، لازم بود كه خداوند دست نجات را از آستين خود بيرون بياورد، چون كس ديگري نبود كه نجات را براي انسان به ارمغان آورد. خدا براي اينكه بتواند انسان را نجات بدهد، لازم بود كه ريشه ديگري بوجود آورد كه شبيه همان ريشه اول باشد، يعني همان وضعيتي كه ريشه اول قبل از آلوده شدن به گناه داشت. و بخاطر همين بود كه جبرائيل به مريم مي گويد چيزي كه در رحم تو قرار گرفته است از روح القدس (روح پاك) است، در حالي كه در مورد هيچ يك از انبيا گفته نشد كه آنان از روح القدس هستند، چرا كه همه آنان از ريشه آدم بودند. پس دست نجات از آستين خداوند بيرون آمد و عيسي مسيح، مستقل و جدا از ترتيب اوليه، يعني از يك ريشه جديد متولد شد، ريشه اي كه در آن هيچ گناهسي نبود. خدا براي نجات اين درخت يعني انسانيت مي بايست آن را به يك ريشه سالم، ريشه اي كه مستقل از ريشه اول باشد، ريشه اي كه مستقيماً از خدا باشد پيوند بزند تا از طريق اين ريشه كه حيات را دارد كل بدنه و شاخ و برگهاي درخت انسانيت نيز صاحب حيات شود، همان حياتي كه مقدر بود از ابتدا داشته باشند. اما قبل از اينكه اين كار انجام شود، مزد گناه مي بايد پرداحت مي شد. چون همانطور كه قبلاً اشاره شد، طبق كلام خداوند مزد گناه مرگ است، درست است كه محبت خدا باعث شد كه يك ريشه جديد توليد كند، يعني عيسي مسيح را، ولي عدالت خدا هم نمي توانست ناديده گرفته شود. پس ابتدا مي بايست خداوند بر حسب عدالت خود مزد گناه را بپردازد و بعد حياتي را كه در عيسي مسيح بود به تمامي شاخ و برگهاي اين درخت، يعني بشريت انتقال دهد. ما متوجه شديم كه براي پرداختن مزد گناه مي بايست قرباني انجام مي شد. اما اين قرباني ها نمي توانست ريشه گناه در انسان بخشكاند، چون انسان مرتب گناه مي كرد و مرتب قرباني مي نمود و اين كاري بود كه مكرراً انجام مي شد، گناه، توبه و قرباني تبديل به يك مدار بسته شده بودند. پس براي اينكه انسان بتواند براي هميشه از اسارت گناه آزاد شود. لازم بود كه يك قرباني بزرگتر انجام شود، قرباني كه از همه جهات شايستگي و لياقت داشته باشد تا كفاره گناه تمام مردم جهان را يك بار براي هميشه بپردازد و بدين وسيله اين مدار بسته اي را كه انسان براي خودش درست كرده بود از ميان بشكند، و عيسي مسيح تنها كسي بود كه اين لياقت را داشت. او از روح القدس و از طريق رحم مريم پا به اين زمين پر از گناه گذاشت. شايد بپرسيد كه چه لزومي داشت كه خدا از طريق مريم عيسي را به دنيا وارد كند؟ چرا مثل حضرت آدم كه خدا او را از خاك زمين خلق كرد، عيسي را از خاك يا چيز ديگري توليد نكرد؟ بايد توجه داشته باشيد همانطوري كه قبلاً اشاره شد، خداي ما خداي نظم و ترتيب است، خدايي نيست كه در بي نظمي كار كند، لزا براي هر كار خود حكمت و دليلي دارد. همانطور كه اشاره شد گناه و لعنت و مرگ از طريق يك زن وارد جريان بشريت شد، يعني اول حوا گناه كرد و سپس آدم را نيز در گناه خود شريك نمود و به اين ترتيب همه نسل بشر آلوده به گناه شدند، پس نجات و بركت و حيات نيز مي بايست از طريق يك زن وارد شود، نااطاعتي حوا مرگ و دوري از خدا را براي انسان به ارمغان آورد، اما اطاعت مريم حيات و مشاركت با خدا را. همانطور كه خدا از خاك به عنوان ابزار و وسيله اي استفاده كرد تا آدم را خلق كند، از رحم مريم نيز تنها به عنوان وسيله اي براي وارد كردن عيسي به اين دنيا استفاده كرد و نه بيشتر، در واقع رحم مريم كانالي بود كه خدا از طريق آن عيسي را وارد اين دنيا كرد تا بتواند كفاره گناه انسان را بپردازد. در اينجا لازم به ذكر است كه اصطلاح پسر خدا هم كه به مسيح اطلاق مي شود به هيچ وجه به اين معني نيست كه خدا زني داشته و از اين زن صاحب يك پسر شده است، اين يك كفر آشكار به ساحت قدوس خداي يكتا مي باشد. اطلاق لقب پسر خدا به عيسي تنها به اين دليل است كه مستقيماً از روح خدا متولد شده است و فاقد پدر جسماني مي باشد، همانطوري كه در شجرنامه حضرت آدم نيز مي بينيم كه وي ابن الله يعني پسر خدا خوانده مي شود، چرا كه خدا مستقيماً در خلقت او دخالت داشته است، پس اگر ما بواسطه اينكه يك مرد در تولد ما نقش داشته است او را پدر مي ناميم و ما پسر يا دختر او مي شويم پس حضرت آدم و عيسي مسيح نيز بواسطه آنكه خدا خودش مستقيماً در خلقت و تولد آنها نقش داشته است مي توانند پسر خدا خوانده شوند و خدا براي آنان نقش پدر را داشته باشد. چرا كه زندگي از پدر است و زندگي آنان از خدا است و به همين دليل است كه يكي از القاب عيسي مسيح «آدم ثاني» نيز مي باشد. پس عيسي مسيح به عنوان يك بره از آسمان و از طريق رحم مريم به زمين آمد، او قرباني اي بود كه خود خدا آن را مهيا كرده بود، مانند همان قرباني كه خدا از آسمان فرستاد تا ابراهيم آن را به جاي پسرش اسحق قرباني كند. زماني كه ابراهيم كارد را بر گلوي اسحق گذاشت، ندايي از آسمان در رسيد كه اي ابراهيم كارد را بر زمين بگذار و به پسرت آسيبي نرسان و آنگاه خداوند قوچي را از آسمان فرستاد تا به جاي اسحق قرباني شود. قوچي كه خدا براي قرباني شدن مهيا كرد جاي گزيني بود كه خود خدا مستقياً آن را از آسمان فرستاده بود. چيزي نبود كه از زمين باشد بلكه از آسمان بود، و لذا شايستگي داشت كه بجاي اسحق قرباني شود. در واقع اگر آن قوچ مهيا نمي شد اسحق بايد كشته مي شد، چون خدا گفته بود. اما براي اينكه كلام خدا بر زمين نيفتد و قرباني نيز انجام شود و خدا نمونه اي از كار بزرگتري كه قرار بود در آينده بكند ارائه بدهد، يك قوچ را به عنوان كفاره و فديه به جهت اسحق از آسمان به پايين فرستاد تا به جاي اسحق قرباني شود. تا هم عمل قرباتي انجام شده باشد و هم كلام خدا بر زمين نيفتد و هم اين كه اسحق زنده بماند و بدين ترتيب خدا نمونه اي از آن بخشش و فيضي را كه قرار بود به انسان هديه كند ارائه دهد. ضمناً در رابطه با اين مسأله كه آيا خدا اسحق را به عنوان فرزند وعده انتخاب كرده بود يا اسماعيل را، مي توانيد به دلايل ارائه شده در بخش «رفع پاره اي از سوء تفاهمات» مراجعه كنيد. اگر دقت كنيد اولاً قرباني اي كه بجاي اسحق به ابراهيم داده شد، از آسمان فرستاده شد يعني از زمين نبود، و مسيح مانند بره اي كه خدا از آسمان فرستاد تا به عنوان فديه اي براي گناه تمام مردم جهان و تمام نسل ها قرباني شود. در ثاني چرا خدا يك گوسفند را فرستاد! اگر توجه كنيد گوسفند داراي خصوصيات بارزي مي باشد كه در حيوانات ديگر ديده نمي شود، اول اينكه داراي طبيعت بسيار مظلومي مي باشد و زماني كه او را براي كشتن مي برند سر را پايين انداخته و مظلومانه به كشتارگاه مي رود و معمولاً آزارش به هيچ حيواني نمي رسد. در مورد مسيح نيز اينگونه نبوت شده بود:«او را مانند بره به كشتارگاه بردند و او همچون گوسفندي كه نزد پشم برنده اش بي زبان است خاموش ايستاد و سخن نگفت.» دوم اينكه گوسفند گاز نمي گيرد، طبيعت او اين گونه است، و مسيح نيز هنگامي نيز كه شلاق خورد و زماني كه بر روي صليب ميخكوب شد نه تنها فحش و ناسزا از دهانش خارج نشد بلكه براي مصلوب كننده گانش نيز اين چنين دعا كرد:«اي پدر اينها را ببخش زيرا كه نمي دانند چه مي كنند.» و سوم اينكه در گوسفند هيچ چيز ناخالص و اضافي وجود ندارد، تقريباً تمامي اعضا و قسمتهاي بدن اين حيوان مورد استفاده غذايي و پزشكي دارد و از اين لحاظ حيواني بسيار مفيد است، مسيح نيز به عنوان بره خدا كاملاً معصوم و بي گناه و مبرا از هر ناخالصي و چيزهاي بد مثل نفرت، كينه، ريا، حسادت و بسياري از چيزهاي ديگر كه انسان را نجس مي سازد مي بود. عده اي بر اين باورند كه خدا از طريق قرباني اسحق فقط مي خواست ايمان ابراهيم را به بوته آزمايش بگذارد، ولي واقعيت امر چيزي بيش از اين است، خدا از اين طريق ابراهيم در شرايط و مسيري قرار داد كه بتواند فيض خود را از طريق آن قرباني آسماني به ابراهيم و نسل او منتقل كند و همانطور كه اشاره شد اين فيض نمونه اي از فيض بزرگتري بود كه قرار بود خدا توسط عيسي مسيح به بشريت ببخشد. اين مقايسه كوچك نشان مي دهد كه خدا از صدها سال پيش همواره نمادها و سايه هايي از كار بزرگي را كه قرار بود انجام دهد ارائه كرده است. حال به نماد ديگري توجه كنيد: قوم اسرائيل اگر چه قوم برگزيده خدا بود و خدا موسي را برانگيخته بود تا اين قوم را از مصر خارج كرده و به سمت سرزمين موعود ببرد و اگر چه كارها و اعمال عظيمي در ميان اين قوم به ظهور رساند كه قبلاً به آنها اشاره شده است، اما اين قوم همواره در حال اعتراض و شِكوِه و شكايت بودند. در حين همين سفري كه به سمت سرزمين موعود داشتند، حادثه اي رخ مي دهد كه ما آن را در كتاب اعداد كه چهارمين كتاب تورات است مي خوانيم. ماجرا از اين قرار بود:«...اما قوم اسرائيل در اين سفر طولاني به ستوه آمدند و به خدا و به موسي اعتراض كرده گفتند: چرا ما را از مصر بيرون آورديد تا در اين بيابان بميريم؟ در اينجا نه چيزي براي خوردن هست و نه چيزي براي نوشيدن! ما از خوردن اين مَنِّ بي مزه خسته شده ايم ! (مَنِّ ناني بود كه خدا از آسمان مي ريخت) پس خداوند مارهاي سمي به ميان ايشان فرستاد و مارها عده زيادي از ايشان را گزيده، هلاك كردند. آن وقت قوم اسرائيل پيش موسي آمده، فرياد برآوردند: ما گناه كرده ايم، چون به ضد خداوند و به ضد تو سخن گفته ايم. از خداوند درخواست كن تا اين مارها را از ما دور كند. موسي براي اين قوم دعا كرد. خداوند به موسي فرمود: يك مار مفرغي شبيه يكي از اين مارها بساز و آن را بر سر يك تير بياويز. هر كه مار او را گزيده باشد اگر به آن نگاه كند زنده خواهد ماند! پس موسي يك مار مفرغي درست كرد و آن را بر سر تيري آويخت. به محض اينكه مار گزيده اي به آن نگاه مي كرد شفا مي افت!» (اعداد 4:21-9). اين قوم قومي ناسپاس به قول امروزي نمك نشناس بودند. از اسارت مصر آزاد شده و به عنوان انسان هايي آزاد غذايي را كه خدا به آنها مي داد مي خوردند، اما مي بينيم كه شكايت مي كنند و دلشان براي دوران اسارت وغذايي كه در بردگي مي خوردند تنگ شده بود. پس خداوند از اين همه ناسپاسي به خشم آمده و مارهايي سمي را به ميان آنان مي فرستد، عده اي مي ميرند و عده اي نيز از كرده خود پشيمان شده به موسي متوسل مي شوند تا از خدا بخواهد كه آنان را از اين بلا برهاند، و وقتي كه موسي طبق دستور خداوند يك مار مفرغي را مي سازد و آن را بر چوبي بلند مي كند، طبق فرموده خداوند هر يهودي كه به سم مار آلوده شده بود به محض نگاه كردن به آن مار مفرغي از سم مار شفا يافته و نجات پيدا مي كرد. حال ببينيد عيسي مسيح در انجيل يوحنا چه مي گويد:«همانگونه كه موسي در بيابان مجسمه مار مفرغي را بر چوبي آويزان كرد تا مردم به آن نگاه كنند و از مرگ نجات يابند، من نيز بايد به صليب آويخته شوم تا مردم به من ايمان آورده، از گناه نجات پيدا كنند و زندگي جاويد بيابند.»(انجيل يوحنا 14:3-15) بله دوست عزيز، عيسي مسيح بره اي بود كه از آسمان آمد تا به جاي ما قرباني شده و بميرد، چون همانطور كه مي دانيم مزد گناه مرگ است و همه ما نيز گناهكاريم، پس همه ما مستحق مرگ بوديم، ما بايد براي جبران گناهي كه به آن آلوده شده بوديم مي مرديم، اما عيسي مسيح گناه ما را بر خود گرفت، به جاي ما مرد تا ما زنده بمانيم. در انجيل يوحنا درباره عيسي مسيح چنين آمده است:«بره اي است كه خدا فرستاده تا براي آمرزش گناهان تمام مردم دنيا قرباني شود.»(انجيل يوحنا 29:1) او از آسمان پايين آمد تا با مرگ خود كفاره و قيمت گناهان ما را پرداخته و ديوار گناه را كه بين ما و خدا فاصله انداخته بود بردارد، ما را با خدا آشتي دهد و راه ما را به سوي آغوش خداوند يعني به جايي كه از آن جدا شده بوديم باز كند. كلام خداوند مي گويد:«خدا جهان را اينقدر محبت نمود كه پسر يگانه خود را داد تا هر كه بر او ايمان آورد هلاك نگردد بلكه حيات جاوداني يابد.»(انجيل يوحنا 16:3) همانطوري كه موسي مار مفرغي را بر روي چوبي بلند نمود تا هر يهودي كه به آن نگاه مي كند از سم مار شفا بيابد، عيسي مسيح نيز همچون بره اي بر بالاي صليب رفت، او را روي تپه اي به نام جلجتا بر روي چوبي به شكل صليب ميخكوب كردند تا هر كسي كه به او ايمان بياورد هلاك نگردد بلكه حيات جاوداني بيابد. توجه داشته باشيد كه مسيح مي گويد:«هر كه به او ايمان بياورد» در زمان موسي فقط يهوديان بودند كه با نگاه كردن به مار مفرغي مي توانستند شفا بيابند، اما امروز هر كسي، از هر نژاد و زبان و مليت و مذهبي، مي تواند به عيسي مسيح ايمان بياورد. در آن زمان هر يهودي كه به مار نگاه مي كرد فقط از سم مار شفا مي يافت، اما امروز هر كسي كه به عيسي مسيح ايمان بياورد، خوني كه از عيسي بر روي صليب ريخته شده است مي تواند تمامي گناهان او را بخشيده و حتي ريشه گناه را در او بخشكاند. بله، مسيح وقتي كه بر بالاي صليب رفت و مصلوب شد، در واقع مثل يك اسفنج كه آب را به خود مي گيرد، گناه تمامي بشريت را در تمامي اعصار به جان خود گرفت تا هر كه به او ايمان آورد از گناهان خود آزاد شده و هلاك نگردد بلكه حيات جاوداني بيابد، تا از آن پس در حضور خدا عادل و مقدس خوانده شود، چرا كه بهاي گناه او پرداخت گرديده است. بله دوست عزيز، عيسي كه يك ريشه جديد بود و در ارتباط مستقيم با آب يعني خدا بود، حيات را از خدا گرفته و به همه كساني كه از طريق ايمان به او به اين ريشه پيوند خورده باشند منتقل مي كند. او كه صاحب حيات بود، مصلوب شد و مرد تا حياتي كه در او بود رها شده و در كساني كه به او ايمان مي آوردند ساكن شود. يك دانه گندم وقتي كه در دل زمين قرار مي گيرد ابتدا مي ميرد، آنگاه از دل او نهالي زده مي شود، اين نهال رشد كرده سر از خاك بيرون مي آورد. بزرگ شده، تبديل به يك ساقه مي شود و سپس چندين برابر خود ثمر مي دهد. در واقع آن دانه اول كه در دل زمين كاشته مي شود با مرگ خود حياتي را كه در دل خود نهفته دارد آزاد كرده و دانه هاي بيشتري را توليد كرده و در حيات خود شريك مي گرداند. اشعيا نبي نيز درباره علت مرگ مسيح اين گونه نبوت مي كند:«خداوند مي گويد اين خواست من بود كه او رنج بكشد و بميرد. او جانش را قرباني كرد تا آمرزش گناهان را به ارمغان آورد، بنابراين صاحب فرزندان بي شمار خواهد شد...و هنگاميكه ببيند عذابي كه كشيده چه ثمري به بار آورده، راضي و خشنود خواهد شد. خدمتگذار عادل من بار گناهان بسياري از مردم را به دوش خواهد گرفت و من به خاطر او آنها را خواهم بخشيد.»(اشعيا 10:53-12) بدين ترتيب عيسي مسيح با مرگ خود، مرگي را كه شيطان به ارمغان آورده بود – جدايي انسان از خدا – و بر انسان مسلط شده بود، بلعيد و انسان براي هميشه از زير يوغ آن آزاد گرديد. اشعيا در جاي ديگري چنين نبوت مي كند:«ما او را خوار شمرديم و رد كرديم. اما او درد و غم را تحمل كرد. همه ما از او رو برگردانديم. او خوار شد و ما هيچ اهميت نداديم. اين دردهاي ما بود كه او به جان گرفته بود. اين رنجهاي ما بود كه او بر خود حمل مي كرد، اما ما گمان كرديم اين درد و رنج مجازاتي است كه خدا بر او فرستاده است. براي گناهان ما بود كه او مجروح شد و براي شرارت ما بود كه او را زدند. او تنبيه شد تا ما سلامتي كامل داشته باشيم. از زخمهاي او ما شفا يافتيم. ما همچون گوسفنداني كه آواره شده باشند. گمراه شده بوديم، راه خدا را ترك كرده به راههاي خود رفته بوديم. با وجود اين خداوند تقصيرها و گناهان همه ما را به حساب او گذاشت.»(اشعيا 3:53-6) توجه داشته باشيد كه اين نبوتها هفتصد سال قبل از به دنيا آمدن مسيح شده است، و زيبايي و هماهنگي كار خدا زماني آشكار مي شود كه مي بينيم تمامي اين نبوتها. دقيقاً و مو به مو در زندگي مسيح تحقق پيدا كرده اند. حال آيه اي را كه در ابتداي اين بخش از كتاب پيدايش نقل قول كرديم به خاطر آوريد:«بين تو و زن و نيز بين نسل تو و نسل زن خصومت مي گذارم. نسل زن سر تو را خواهد كوبيد و تو پاشنه وي را خواهي زد.» اين پيشگويي بود كه خدا تقريباً در ابتداي خلقت آدم و حوا كرده بود. مي دانيم كه منظور از نسل زن، عيسي مسيح است، خدا به مار كه همان شيطان است گفت تو پاشنه نسل زن يعني عيسي مسيح را خواهي زد. و روزي كه عيسي مصلوب شد در واقع نيش شيطان را كه از طريق آدم و حوا به همه انسانها منتقل مي شد و تكا تك انسانها مي بايست آن را بجان خود مي گرفتند، عيسي بر خود گرفت و بجاي همه مرد، و اين همان بود كه خدا به شيطان گفت تو پاشنه وي را خواهي زد. اما هنوز يك قسمت از اين نبوت تحقق نيافته بود، چون نسل زن (عيسي مسيح) مي بايست سر مار (شيطان) را مي كوبيد، و اين زماني تحقق پيدا كرد كه عيسي سه روز بعد از مصلوب شدنش از مرگ قيام كرد و زنده شد و با اين كار براي هميشه مرگ را در پيروز قيام خود بلعيد. با اين كار سر مار را كوبيد و شيطان ديگر هيچ قدرتي بر او نداشت و به همين ترتيب همه كساني كه به مسيح ايمان مي آورند، قدرت شيطان در زندگي آنان براي هميشه درهم شكسته مي شود. بله، قبر عيسي تنها قبر خالي جهان است، و اين چيزي بود كه داوود پيامبر نيز صدها سال قبل نبوت كرده بود:«زيرا جانم را در عالم اموات ترك نخواهي كرد و قدوس خود را نخواهي گذاشت كه فساد را ببيند» (مزمور 10:16) و جسد مسيح هرگز فساد را به خود نديد، بلكه سه روز بعد زنده شد و مدت چهل روز در بين شاگردان خود بسر برد و پس از آن به آسمان بالا برده شد. اما قبل از صعودش به آسمان به شاگردان خود چنين گفت:«… و اينك من هر روزه تا انقضاي عالم همراه شما مي باشم.»(انجيل متي 20:28) و هنگامي كه شاگردان بالا رفتن عيسي را نظاره مي كردند و چشمانشان به سوي آسمان غيره بود، دو مرد سفيدپوش كه فرشتگان خدا بودند در ميانشان ايستادند و به شاگردان چنين گفتند:«…اي مردان جليلي چرا اينجا ايستاده ايد و به آسمان خيره شده ايد؟ عيسي به آسمان رفت و همان گونه يك روز نيز باز خواهد گشت.»(كتاب اعمال رسولان 11:1). بله، او با قيام و زنده شدن خود از مرگ، بذر حيات را در دل بذر مرگ كاشت. و اينك دوست عزيز: عيسي مسيح زنده است. كلام خدا مي گويد كه او ديروز، امروز و تا ابدالاباد همان است. يك بار ديگر اين كلام مسيح را بخاطر شما مي آوريم:«خدا جهان را اينقدر محبت نمود كه پسر يگانه خود را داد تا هر كه بر او ايمان آورد هلاك نگردد، بلكه حيات جاوداني يابد.» او بخاطر گناه شخص شما مرد، شما شايسته مرگ بوديد، اما او مرگ شما را به جان خود گرفت تا شما نميريد. ريشه شما از آدم است، تا زماني كه به اين ريشه متصل باشيد هرگز قادر نخواهيد بود كه به ملكوت خدا راه پيدا كنيد، اما اگر به عيسي مسيح ايمان بياوريد و به اين ريشه پيوند بخوريد، او حياتي را كه در خود دارد به شما نيز منتقل خواهد كرد و شما نيز صاحب حيات جاويدان خواهيد شد، و چون او قدوس و عادل است، شما نيز قدوس و عادل خواهيد شد و آنگاه شايستگي خواهيد يافت تا وارد ملكوت خدا شويد. عيسي مي گويد:«اينك بر در ايستاده مي كوبم، اگر كسي آواز مرا بشنود و در را باز كند به نزد او در خواهم آمد و با وي شام خواهم خورد و او نيز با من .»(مكاشفه 20:3)، عيسي دو هزار سال است كه بر در قلب تمامي انسانها منجمله شما ايستاده و مي كوبد، اگر آواز او را كه اينك شما را مخاطب قرار ميدهد بشنويد و درِ قلب خود را به روي او باز كنيد، وارد خواهد شد و با شما يك مشاركت و مصاحبت عالي و جاوداني خواهد داشت. او اينك آغوش خود را باز كرده و ندا در مي دهد كه:«بياييد نزد من اي تمام زحمت كشان و گران باران و من شما را آرامي خواهم بخشيد.»(انجيل متي 28:11) بارهاي سنگين گناه را به او بسپاريد، او قادر است شما را ببخشد و ديگر هرگز گناهان شما را به ياد نياورد. عيسي مي گويد:«من در هستم هر كه از من داخل گردد نجات يابد…»(انجيل يوحنا 9:10) او يگانه كسي است كه مي تواند نجات شما را تضمين بكند، چرا كه خون او مهري است بر اين كه گناه شما با ايمان به او بخشيده مي شود، آنگاه با قدرت خونِ خود تمامي ضعفها و ريشه هاي گناه را از درون شما كنده و بيرون خواهد افكند و شما تبديل به يك شخص مقدس خواهيد شد. همانطور كه خدا مي گويد:«مقدس باشيد چنانكه من مقدس هستم.» آمين. حال اگر روح خدا با قلب شما صحبت كرده است و مايل هستيد كه زندگي خود را به او بسپاريد و از اين پس براي او زندگي كنيد و او تنها پادشاه تخت زندگي شما باشد، مي توانيد در اين دعا با من همرا شويد: « اي خداوند شكر گذار تو هستم براي اينكه تو خداي محبت هستي، براي اينكه تو چنين محبت عميقي نسبت به انسان داري و من تا كنون آن را نفهميده بودم. اي خداوند امروز با جلوه هاي تازه اي از شخصيت تو آشناه شدم، امروز فهميدم كه تو بخاطر محبت و عشقي كه به انسان داشتي كار بسيار خارق العاده اي كرده اي، هيچ وقت فكر نمي كردم كه گناه چنين تاوان سنگيني داشته باشد. هرگز تصورش را هم نمي كردم كه گناه من باعث بشود كه تو چنين بهاي سنگيني را بپردازي. تو پسرت عيسي مسيح را كه شايسته مرگ نبود، بخاطر من، به روي تپه جلجتا و بر روي صليب فرستادي. اي خداوند كلام تو مي گويد كه من بايد مي مردم، چون كه گناه كرده بودم، اما تو اجازه دادي تا عيسي مسيح بخاطر من بميرد، او مرد تا من زنده باشم، او حقير شد تا من در حضور تو بلند كرده شوم، او گناه را به جان خود گرفت تا من در حضور تو عادل شمرده شوم. خداوندا وقتي فهميدم كه تو براي نجات من چكار كرده اي، از خودم شرمنده شدم، و حال مي خواهم جبران كنم. مي دانم كه جبران كردن اين محبت تو فوق از توانايي من است، اما اي خداوند دعا مي كنم كمكم كني تا من نيز يكي از آن كساني باشم كه ثمره مشقت تو بر روي صليب هستند. در اين لحظه مي خواهم خودم را به تو بسپارم، اي خداوند من با تمامي ضعفها و نقصهايي كه دارم به حضور تو آمده ام، تو به من نگفتي كه برو پاك شو و بعد پيش من بيا، تو مرا همين گونه كه هستم به حضور خودت مي پذيري، چون قدرت داري تا مرا از تمامي اين ضعفها و نقصهاي انساني آزاد كرده و با خون عيسي مرا شسته و پاك كني. پس اي خداوند مرا بپذير. مي خواهم از اين به بعد براي تو زندگي كنم، كافي است هر جه قدر براي خودم زندگي كردم، مي خواهم يك تولد تازه داشته باشم، مي خواهم من هم نسبت به زندگي گذشته ام بميرم، مثل مسيح و بعد همان گونه كه او قيام كرد، من نيز در يك زندگي جديد قيام كرده و تولدي دوباره از روح تو داشته باشم، اي خداوند مرا بپذير. آمين»
تولد تازه
« اما به همه كساني كه او را قبول كردند و به او ايمان آوردند، اين امتياز را داد كه فرزندان خدا شوند، كه نه مانند تولدهاي معمولي و نه در اثر تمايلات نفساني يك پدر جسماني بلكه از خدا تولد يافتند.»(انجيل يوحنا 12:1-13) اين آيه به ما مي گويد كه با ايمان آوردن به مسيح فرزندان روحاني خدا مي شويم، و در حقيقت يك تولد روحاني پيدا مي كنيم كه اين تولد روحاني از خدا است. ما اين تولد روحاني را به نام تولد تازه مي شناسيم. تولد تازه يعني چه؟روزي يكي از روحانيان بزرگ يهود به نام نيقوديموس به نزد عيسي آمد تا با او درباره امور ملكوت خدا صحبت كند. عيسي به او گفت:«اگر تولد تازه پيدا نكني، هرگز نمي تواني ملكوت خدا را ببيني. اين را كه مي گويم عين حقيقت است. نيقوديموس با تعجب گفت: «منظورتان از تولد تازه چيست؟ چگونه امكان دارد پيرمردي مثل من، به شكم مادرش بازگردد و دوباره متولد شود؟» عيسي جواب داد:«...زندگي جسماني را انسان توليد مي كند، ولي زندگي روحاني را روح خدا از بالا مي بخشد. پس تعجب نكن كه گفتم بايد تولد تازه پيدا كني.»(انجيل يوحنا 3 :3-7) نيقوديموس يك معلم يهود بود، در انجام شريعت و دستورات تورات غيور و مشتاق بود، او فكر مي كرد كه با انجام دادن و رعايت اين قوانين شايستگي وارد شدن به ملكوت خدا را خواهد داشت. و شايد آن را حق مسلم خود مي دانست. اما وقتي كه مسيح به او گفت تا تولد تازه پيدا نكني نمي تواني وارد ملكوت خدا شوي، او يكه خورد، برايش قابل فهم نبود، و به همين دليل حرف مسيح را نفهميد و واكنشي دور از انتظار از خود نشان داد و گفت، كه چگونه ممكن است كه من دوباره وارد رحم مادرم شوم. اما منظور مسيح اشاره به يك تولد روحاني بود نه يك تولد جسماني! و نيقوديموس با تمامي دانش و تحصيلاتش در آن لحظه اين كلام مسيح را درك نكرد. تولد اول او از خون و جسم بود، يعني از نزديكي دو انسان، و چنين تولدي سرشته شده با گناه مي باشد، پس حاصل اين تولد نمي توانست به حضور مقدس خدا وارد شود. لذا يك تولد تازه لازم بود كه مستقيماً از روح خدا باشد، و اين تولد تنها از طريق ايمان به عيسي مسيح، يعني همان ريشه جديد مي توانست امكان پذير باشد. پس تولد تازه يك دگرگوني ناگهاني و فوق طبيعي است كه خدا توسط روح القدس در طبيعت شخصي كه عيسي مسيح را مي پذيرد ايجاد مي كند، اين دگرگوني و تحول، يك تغيير بنيادين در علايق، احساسات، سليقه ها، تفكرات و نگرشهاي شخصي است كه ايمان مي آورد. و عيسي مسيح اين تغيير و دگرگوني را به عنوان تولدي دوباره يا تولدي كه از بالا يعني از آسمان است توصيف مي كند. ايماندارِ به عيسي مسيح با تولد تازه، آن بعد روحاني را كه آدم به واسطه گناه از دست داده بود، دوباره به دست مي آورد:«در نتيجه گناه يك انسان يعني آدم، مرگ و نابودي همه چيز را در چنگال خود گرفت، اما تمام كساني كه هديه خدا يعني آمرزش و پاكي كامل از گناه را مي پذيرند، از آن پس شريك حيات و سلطنت يك انسان ديگر يعني عيسي مسيح مي گردند.»(رساله روميان 17:5) و همانطور كه عيسي از روح خدا بود و لذا پسر خدا خوانده مي شود، ما نيز بواسطه اين تولد جديد كه از روح خدا است، فرزندان روحاني او مي شويم:«زيرا تمام كساني كه از روح خدا پيروي مي كنند، فرزندان خدا هستند.»(رساله روميان 14:8) ما بواسطه تولد جسماني، اين امكان را پيدا مي كنيم كه وارد اين دنيا شده و با آن ارتباط برقرار كنيم. و به همين ترتيب تولد تازه امكان برقراري ارتباط با دنياي روحاني را به ما مي دهد، همان ارتباط شفاف و بي واسطه اي را كه آدم و حوا قبل از ارتكاب به گناه داشتند. در تولد جسماني، خصوصياتي را به ارث مي بريم كه از همان ريشه آلوده به گناه است، كه مهمترين اين ميراث، ميل به گناه در وجود انسان است. و همين ميل و كشش است كه زمينه ساز ارتكاب گناه گرديده و روز به روز انسان را از خدا دورتر مي سازد:«پس شهوت آبستن شده گناه را مي زايد و گناه به انجام رسيده، موت را توليد مي كند.»(رساله يعقوب 15:1) اما در تولد تازه كه يك تولد روحاني است، خصوصياتي را به ارث مي بريم كه ما را به سمت خدا معطوف مي كند، ميل به گناه در ما مي ميرد و ميل به تقدس و پاكي در ما كاشته مي شود:«زيرا آناني كه بر حسب جسم هستند، در چيزهاي جسم تفكر مي كنند و اما آناني كه بر حسب روح هستند، در چيزهاي روح. از آن جهت كه تفكر جسم موت است، لكن تفكر روح حيات و سلامتي است.»(رساله روميان 5:8-6) آناني كه تولد جسماني دارند، براي خوب بودن تلاش مي كنند و رياضت مي كشند، جد و جهد مي كنند تا شايد بتوانند از آن ميل به گناه كه مثل يك نيروي جاذبه عمل مي كند آزاد شوند، اما اين نيروي جاذبه آن قدر قوي است كه محال است انسان بتواند به طور كامل از آن آزاد شود، در حالي كه تولد تازه مانند يك آهن رباي قوي است كه انسان را از زمين و از اين نيروي جاذبه جدا كرده و بالا مي كشد، تفكر و دل انسان از آنچه بر زمين است كنده شده و به آنچه در بالا است يعني آسمان، معطوف مي شود، و به ا ين وسيله است كه انسان براي هميشه از اسارت گناه آزاد مي گردد. و شما دوست عزيز، اگر در دعا فوق با ما همراه بوده ايد، بدانيد و ايمان داشته باشيد از همان لحظه اي كه به تمامي دل اين دعا را كرده و خود را به عيسي مسيح سپرديد، او امين و عادل است تا گناهان شما را بيامرزد و يك زندگي تازه كه مملو از شادي و آرامش آسماني است به شما هديه كند. با ايمان به عيسي مسيح، تمامي گناهانتان بخشيده شده و شما يك تولد تازه پيدا مي كنيد و به واسطه اين تولد پسران و دختران خدا خوانده خواهيد شد:«هر كه ايمان دارد كه عيسي، مسيح است، از خدا مولود شده است...»(رساله اول يوحنا 1:5) «پس اگر كسي در مسيح باشد، خلقت تازه اي است، چيزهاي كهنه در گذشته، اينك همه چيز تازه شده است.»(رساله دوم قرنتيان 17:5)، آمين.
عيساي بي نظير
در اين بخش نگاهي گذرا بر جنبه هاي مختلفي از زندگي و شخصيت بي نظير عيسي مسيح خواهيم داشت، تا به امتياز و برتري خاصي كه در زندگي، تعليمات و عمل كرد او نسبت به ديگران وجود داشته است، پي برده و با آنها آشنا شويم. 1- تولد عيسي بي نظير بود! عيسي تنها شخصيت روي زمين است كه از رحم يك دختر باكره متولد شد، بدون اينكه هيچ مردي در تولد او نقش داشته باشد. اين يك واقعيت تاريخي است و هيچ كس نمي تواند اين حقيقت زنده تاريخ را انكار كند، اين تولد و جزئيات مربوط به آن صدها سال قبل به طُرُق مختلف پيشگويي شده بود: الف) در كتاب پيدايش 15:3 خداوند به مار كه همان شيطان است چنين مي گويد:«بين تو و زن و نيز بين نسل تو و نسل زن، خصومت مي گذارم، نسل زن سر تو را خواهد كوبيد و تو پاشنه وي را خواهي زد.» با توجه به آنچه قبلاً گفته شد، هيچ كس نمي تواند از نسل زن باشد مگر اينكه فاقد پدر جسماني باشد، چون اگر پدر داشته باشد ديگر از نسل زن محسوب نخواهد شد، اما عيسي تنها كسي است كه مي توانيم بگوييم از نسل زن است چرا كه پدر جسماني نداشته است. حتي وقتي هم كه يوسف با مريم ازدواج كرد تا بدنيا آمدن عيسي هرگز با مريم نزديكي نكرد. اين پيشگويي اي است كه چند هزار سال قبل از به دنيا آمدن عيسي در مورد او شده است. ضمناً همانگونه كه شرح داده شد ديديم كه چگونه با مصلوب شدن عيسي شيطان پاشنه او را زد و عيسي نيز با قيام خود از مرگ سر مار را براي هميشه كوبيد. ب) در مورد تولد عيسي از يك باكره نيز پيشگويي شده بود، بدين ترتيب كه اشعيا نبي هفتصد سال قبل از تولد مسيح چنين نبوت كرد:«...اينك باكره حامله شده پسري خواهد زاييد...» و تنها باكره اي كه در طول تاريخ آفرينش خدا، بدون عمل دست هيچ انساني حامله شد، مريم بود كه عيسي را بدنيا آورد، و ما شرح اين واقعه را در انجيل لوقا چنين مي خوانيم:«فرشته به او گفت: اي مريم، نترس! زيرا خدا بر تو نظر لطف انداخته است! بزودي باردار شده پسري بدنيا خواهي آورد و نامش را عيسي خواهي نهاد...مريم از فرشته پرسيد: اما چگونه چنين چيزي امكان دارد؟ دست هيچ مردي هرگز به من نرسيده است؟ فرشته جواب داد: روح القدس بر تو نازل خواهد شد و قدرت خدا بر تو سايه خواهد افكند. از اين رو آن نوزاد مقدس بوده، فرزند خدا خوانده خواهد شد.» (لوقا 30:1-35) ج) محل تولد عيسي نيز در حدود 722 سال قبل از ميلاد مسيح توسط ميكاه نبي چنين پيشگويي شده است:«...اي بيت لحم اَفراته، هر چند كه در يهودا روستاي كوچكي بيش نيستي با وجود اين از تو كسي براي من ظهور خواهد كرد كه از ازل بوده است و او قوم من اسرائيل را رهبري خواهد نمود.»(ميكاه 2:5) و عيسي در زمان سلطنت هيروديس در شهر «بيت لحم» تولد يافت. د) تولد عيسي مسيح حتي در مقايسه با حضرت آدم نيز داراي تفاوتهاي بنيادين مي باشد. در اين رابطه به آنچه كلام خدا مي گويد اكتفا مي كنيم:«چه تفاوت بزرگي است ميان آدم و مسيح موعود كه مي بايست ظهور كند! و چه فرق بزرگي است ميان گناه آدم و بخشش خدا! آدم با گناه خود، باعث مرگ عده بسياري شد، اما عيسي مسيح از روي لطف خدا، سبب بخشش گناهان بسياري گشت. يك گناه آدم موجب شد كه عده بسياري محكوم به مرگ گردند، در حالي كه مسيح گناهان بسياري را به رايگان پاك مي كند و باعث مي شود خدا ايشان را بي گناه بشناسد. در نتيجه گناه يك انسان يعني آدم، مرگ و نابودي همه چيز را در چنگال خود گرفت، اما تمام كساني كه هديه خدا يعني آمرزش و پاكي كامل از گناه را مي پذيرند، از آن پس شريك حيات و سلطنت يك انسان ديگر يعني عيسي مسيح مي گردند. بلي، گناه آدم براي همه محكوميت به همراه آورد، ولي عمل شايسته و مقدسي كه مسيح انجام داد، همه را از محكوميت رهايي مي دهد و به ايشان زندگي مي بخشد. آدم باعث شد كه عده زيادي گناهكار شوند، اما مسيح باعث شد كه خدا بسياري را بي گناه به حساب آورد، زيرا از خدا اطاعت كرد و بر صليب كشته شد.»(رساله روميان 14:5-19) 2- نام عيسي بي نظير بود! «و او پسري خواهد زاييد و نام او را عيسي خواهي نهاد زيرا كه او امت خويش را از گناهانشان خواهد رهانيد.»(متي 21:1) معني اسم عيسي در زبان عبري «نجات دهنده» مي باشد. اين اسم را خود خدا انتخاب كرد، زيرا معني اسم او در رابطه مستقيم با ماموريتي بود كه به عهده داشت، چون مي بايست با مرگ او گناه تمامي جهان برداشته شده و جهان نجات يابد:«...هر كه بر او ايمان آورد هلاك نگردد بلكه حيات جاوداني يابد.» در فرهنگ يهود، اسامي داراي اهميت خاصي بودند و خصوصاً در رابطه با انبيا اسامي آنان رابطه مستقيمي با دعوت و ماموريت آنان داشت، به عنوان مثال: ابراهيم به معني «پدر قوم ها» مي باشد، ارميا يعني «خداوند بنا مي كند» كه اين اشاره به نقش كليدي ارميا در پايه گذاري حكومت يهود به هنگامي كه در تعبيد بودند دارد، يحيي يعني «خداوند فيض مي بخشد» و يحيي تعميد دهنده كسي بود كه راه را براي پيغام فيض خدا آماده كرد. و به اين ترتيب معني هر اسمي در ميان بني اسرائيل اشاره به واقعيتي در رابطه با زندگي، شخصيت و يا ماموريت آنان داشته است. 3- لقب عيسي بي نظير بود! الف) يكي از القاب عيسي «روح الله» يا روح خدا مي باشد. همه ما مي دانيم كه روح هر انساني قسمتي از وجود او بوده و با جسم و جان او در آميخته است. دو نفر ممكن است خيلي با هم صميمي باشند و يا حتي مانند يك زن و شوهر پيوستگي روحي عميقي با يكديگر داشته باشند، اما آنها هر چه قدر هم كه داراي خصوصيات مشترك بوده و به يكديگر نزديك باشند، نمي توانند اين ادعا را كرده و به طرف مقابل بگويند كه تو مانند روحم با من در آميخته اي، چون اين از محالات است. خدا هرگز در مورد هيچ نبي يا انساني اين شهادت را نداد كه تو از روح القدس هستي، اما در مورد عيسي، وقتي كه خدا با يوسف، نامزد مريم صحبت مي كند در مورد او اين گونه شهادت مي دهد:«...اي يوسف پسر داوود، از گرفتن زن خويش مريم نترس زيرا كه آنچه در وي قرار گرفته است از روح القدس است.»(متي 20:1) و همين طور وقتي كه فرشته با مريم صحبت مي كند، به او مي گويد:«روح القدس بر تو نازل خواهد شد.» پس اگر عيسي از روح خدا است، نتيجه مي گيريم كه او نزديكتر از هر كسي به خدا مي باشد، و اين خود يكي از دلايل بسيار قوي در امتياز بخشيدن به عيسي و برجسته نمودن او نسبت به ديگران مي باشد. ب) لقب ديگري كه به عيسي داده شده است، «كلمه خدا» مي باشد. انجيل يوحنا در اين مورد چنين شهادت مي دهد:«در ابتدا كلمه بود، و كلمه نزد خدا بود... و كلمه جسم گرديد و در ميان ما ساكن شد...» (يوحنا 1:1و14) ما از طريق كلمات و سخنان خود با ديگران ارتباط بر قرار مي كنيم، آنان را تسلي مي دهيم، تشويق مي كنيم، محبت مي كنيم و احساسات دروني خود را نسبت به ديگران در قالب كلمات و سخنان خود تجلي مي دهيم. خدا نيز از طريق عيسي مسيح كه كلمه اوست با ما صحبت مي كند. ما را تسلي مي دهد، محبت مي كند، و احساس خود نسبت به انسان را به عالي ترين شكل ممكن بيان مي كند. يك مادر اگر چه فرزند خود را دوست دارد، و منطق هم مي گويد كه فرزند بايد اين را باور داشته باشد كه مادرش به او عشق مي ورزد، اما اين فرزند نياز دارد كه تجلي اين محبت قلبي مادر را مشاهده كند. وقتي كه مادر با كلام خود به او مي گويد: دوستت دارم، وقتي كه دست بر سر فرزند خود مي كشد، و هنگامي كه او را در آغوش گرم خود مي فشارد، فرزند مي تواند محبت عميق و قلبي مادر را لمس كند. و عيسي نيز به عنوان كلمه خدا، تمامي اينها را براي ما آشكار كرده ساخته است، وقتي عيسي شفا مي دهد، خدا شفا داده است، وقتي عيسي مي بخشد، خدا بخشيده است، وقتي عيسي مرده را زنده مي كند، اين خداست كه توسط روح القدس، يعني روح پاك خودش، در عيسي ساكن شده و عمل مي كند. به همين ترتيب وقتي كه عيسي سخن مي گويد، تعليمي مي دهد و كلام بر زبان مي راند، در واقع اين خدا است كه سخن گفته است، چرا كه مسيح كلمه مجسم شده خداست:«پس كلمه جسم گرديد و در ميان ما ساكن شد.» به همين تريتب وقتي كه ما با كسي سخن مي گوييم، ديگران مي توانند تا حدودي به شخصيت ما پي ببرند، چرا كه كلام هر كس مانند پنجره اي است از شخصيت دروني اش كه بر روي ديگران باز مي شود و به آنها اجازه مي دهد تا از پنجره كلام به مطالعه شخصيت او بپردازند. و عيسي مسيح نيز به عنوان كلام گفته شده خدا توانسته است شخصيت خدا را براي ما آشكارتر سازد. ج) ما در كتاب مقدس مي خوانيم كه عيسي «پسر خدا» نيز خوانده مي شود. در رابطه با معني پسر خدا و درك مسيحيان از اين عنوان قبلاً صحبت شده است. در اينجا فقط به اين نكته اشاره مي شود كه پسر، كسي است كه زندگي خود را از پدر گرفته است، يعني از وجود پدر است، و از اين نظر يك رابطه بسيار نزديك و صميمي با پدر دارد، و در رابطه با اين موقعيت عيسي نيز به عنوان پسر خدا خوانده شده است، يعني جدا شده از پدر كه همان خدا است! و حال اين سؤال مطرح مي شود: اين القاب و عناوين براي ما چه پيغامي دارند؟ يك شخص ممكن است عنوان كارمند را داشته باشد، شخص ديگري در سمت يك مدير باشد، و شخص سوم عنوان رئيس جمهور را دارا باشد. هر كدام از اين سه شخص بسته به عنواني كه دارند، از اقتدار و قدرت متفاوتي نيز برخوردار هستند. در اين بين رئيس جمهور بالاترين قدرت اجرايي را دارد، حال اگر اين شخص يعني رئيس جمهور فرماني صادر كند، اين فرمان مي تواند يك كارمند و يا يك مدير را تحت الشعاع قرار داده و آنها را لغو يا تقويت كند، به همين ترتيب عيسي در مقام پسر خدا، به عنوان بالاترين مرجع محسوب مي شود، و كلام او بالاترين قدرت اجرايي را خواهد داشت. حال دوست عزيز از شما سؤالي مي كنم: يك شخص به نام عيسي مسيح، داراي سه عنوان و لقبِ «روح خدا»، «كلمه خدا» و «پسر خدا» مي باشد. آيا مي توان از كنار سخنان يك شخص با القابي اين چنين بي نظير، بي تفاوت گذشت؟ و آيا واقعاً اين ارزش را ندارد كه براي يك بار هم كه شده كلام كسي را كه خدا او را با چنين القابي، برجسته و ممتاز ساخته است، بخوانيم و در آن تفكر و تعمق كنيم؟ 4- معجزات عيسي بي نظير بود! عيسي مسيح در طول زندگاني فيزيكي خود كه سي و سه سال و اندي به طول انجاميد، معجزات و اعمال بي نظيري را به ظهور رسانده و آشكار ساخته است. معجزاتي كه در نوع خود بي نظير بوده و نشان از قدرت ممتاز و بي همتاي او مي باشد. در طول تاريخ، انبياي زيادي بودند كه آيات و معجزاتي را به ظهور رساندند، مانند موسي ك دريا را شكافت و يا ايليا كه مرده اي را زنده كرد، و حتي يك بار آسمان را با دعاي خود به مدت سه سال و نيم بست و شبنم و باران در اين مدت بر زمين نباريد، و بسياري اعمال ديگر كه توسط مردان خدا به ظهور رسيده است. اما هر كدام از آنها تنها يك يا چند جنبه از اعمال بي نظيري را كه عيسي مسيح به ظهور رسانيده است، توانسته اند به انجام برسانند. در حالي كه وقتي به زندگي عيسي مسيح نگاه مي كنيم، مي توانيم تسلط مطلق او را بر كل هستي و پديده هاي آن به وضوح مشاهده كنيم. در ذيل به جنبه هايي از شخصيت بي نظير او و احاطه و قدرتي كه بر دنيا و شيطان داشت اشاره مي كنيم: الف) بر دردها و بيماري ها قدرت داشت! عيسي مسيح قدرت داشت تا هر دردي را درمان كرده و هر مرضي را شفا بخشد، او بارها و بارها افراد جزامي، خميده پشت، لنگ، كور، ناشنوا، نابينا و ديوانگان را با اقتدار تمام شفا بخشيد، حتي ديوها و شياطين نيز با شنيدن اسم او به لرزه در آمده و تسليم مي شدند. ب) بر پديده هاي طبيعي قدرت داشت! عيسي مسيح مي توانست بر طبيعت و پديده هاي طبيعي فرمان براند، مانند زماني كه شاگردان در درياي طوفاني گرفتار شده بودند، او به دريا فرمان راند و دريا در طرفالعيني آرام گرديد. او به راحتي مي توانست بر روي دريا راه رفته و قدم بزند، و حتي پطرس هم يك بار توانست با ايمان خود به مسيح، مانند او بر روي دريا راه برود. ج) بر مرگ و عالم اموات قدرت داشت! عيسي مسيح بر مرگ و عالم مردگان نيز تسلط داشت. او يك بار دختري را كه تازه در بسترش فوت كرده بود حيات دوباره بخشيد، يك بار پسري را كه در تابوت و راهي گورستان بود زنده كرد، و يك بار نيز شخصي را به نام ايلعازر كه چهار روز از مرگ او مي گذشت و بدنش فاسد گرديده بود، از قبر فرا خواند و گفت:«اي ايلعازر از قبر بيرون بيا» و او دردم صحيح و سالم از قبر بيرون آمد. د) در رفع نيازها و احتياجات مردم قدرت داشت! يك بار كه عيسي در اطراف درياي جليل بود جماعت كثيري به حداقل پنج هزار مرد در بين آنها بودند، به دنبال عيسي راهي شدند، وقت غذا خوردن بود و شاگردان عيسي نگران بودند كه چگونه بايد به آن جماعت خوراك بدهند. پسري در آن حوالي بود كه پنج نان و دو ماهي براي فروش داشت، عيسي براي آن پنج نان و دو ماهي دعاي بركت كرد و سپس آنها را بين آن جماعت كثير تقسيم كرد، و كلام خدا مي گويد كه همه خورده و سير شدند و حتي دوازده سبد از پاره هاي اضافي نان جمع شد. يك بار هم عيسي براي جماعتي كه با او بودند و سه روز چيزي نخورده بودند دلش بسوخت، به شاگردانش گفت: چقدر غذا داريم، گفتند: هفت نان و مقداري ماهي كوچك. عيسي باز هم براي آن غذا دعا كرد، آنگاه شاگردان غذا را تقسيم كردند و از اين غذا كه حداقل بين چهار هزار مرد تقسيم شده بود هفت سبد نان اضافي جمع شد، و اين نشان از قدرت و توانايي مسيح در رفع احتياجات و نيازهاي كساني است كه به او اعتماد و توكل مي دارند. ه) بر افكار و نيت هاي پنهان قدرت داشت! يك بار شاگردان به دور از چشم عيسي با يكديگر مباحثه مي كردند كه كدام يك از آنها در ملكوت خدا بزرگتر است. عيسي خيال دل ايشان را ملتفت شد و به آنان گفت:«هر كه مثل يك بچه كوچك خود را فروتن سازد، همان در ملكوت آسمان بزرگتر است.» و يا عيسي را مي بينيم كه به راحتي متوجه نيت شريرانه يهودا كه يكي از شاگردانش بود مي شود و به او مي گويد كار خود را تمام كن، چون عيسي مي دانست كسي كه قرار است او را تسليم كند كسي جز يهودا نيست. و) براي تبديل شخصيت انسان ها قدرت داشت! عيسي مسيح تنها كسي است كه قدرت دارد تا شخصيت انسانها را تبديل كند. او هر جا كه قدم مي گذاشت آنجا را تحت تأثير خود قرار مي داد. با هر كسي كه سخن مي گفت او را متحول مي كرد و هيچ كس نمي توانست به راحتي از زير نفوذ چشمان او رهايي يابد. يك روز عيسي شخصي را كه متي نام داشت و باجگير بود، مخاطب ساخته و گفت: از عقب من بيا، و كلام خدا مي گويد كه او همه چيز را ترك كرده، برخاست و در عقب عيسي روانه شد، و اين شخص كه از ديدگاه يهوديان شغل بسيار نفرت انگيزي داشت و مردم از او كناره مي گرفتند، عيسي را به خانه خود دعوت كرد و ضيافتي بزرگ براي او تشكيل داد و بعدها مي بينيم كه زندگي او در نتيجه ملاقات با مسيح دگرگون مي گردد، تا جايي كه تبديل به يكي از رسولان مسيح گرديده و انجيل متي نيز به قلم او نوشته مي شود. يك روز هم عيسي وارد شهري به نام اريحا شد و در آنجا شخصي را ديد كه زكي نام داشت و دولتمند بود. عيسي او را مخاطب ساخته گفت:«اي زكي عجله كن زيرا كه امروز مي خواهم در خانه تو باشم.» اين حركت عيسي آنقدر در زكي اثر گذشت كه گفت: توب مي كنم و نصف مايملك خود را به فقرا مي دهم و اگر از كسي به ناحق چيزي گرفته باشم چهار برار آن را پس مي دهم. و عيسي در جواب اين حركت او گفت:«امروز نجات در اين خانه پيدا شده است.» عيسي اشخاصي مثل پطرس و يوحنا را در حاليكه ماهيگيري مي كردند، مخاطب ساخته، گفت: از عقب من بياييد، و كلام خدا شهادت مي دهد كه آنها همه چيز را رها كرده و به دنبال او رفتند، و يا زنان بدكاره اي را مي بينيم كه در اثر ملاقات با عيسي زندگي آنها تبديل شده و به زناني پاك و مقدس مبدل گرديده اند و بسياري نمونه هاي ديگر كه از قدرت بي نظير مسيح در تبديل شخصيت انسانها خبر مي دهد. 5- تعليمات عيسي بي نظير بود! در طول تاريخ، انبيا و پيغام آوران زيادي بودند كه تعاليم و دستوراتي را از طرف خداوند به انسانها مي رسانيدند اما در بين همه آنها، تعاليم مسيح از درخشش و برجستگي منحصر به فردي برخوردار مي باشند. به مواردي چند اشاره مي كنيم: الف) درباره محبت! « شنيده ايد كه مي گويند با دوستان خود دوست باش، و با دشمنانت دشمن؟ اما من مي گويم كه دشمنان خود را دوست بداريد، و هر كه شما را لعنت كند، براي او دعاي بركت كنيد. به آناني كه از شما نفرت دارند نيكي كيند، و براي آناني كه به شما ناسزا مي گويند و شما را آزار مي دهند، دعاي خير نماييد. اگر چنين كنيد. فرزندان راستين پدر آسماني خود خواهيد بود...اگر فقط آناني را كه شما را دوست دارند، محبت كنيد، چه برتري بر مردمان پست داريد، زيرا ايشان نيز چنين مي كنند. اگر فقط با دوستان خود دوستي كنيد، با كافران چه فرقي داريد، زيرا اينان نيز چنين مي كنند، پس شما كامل باشيد، زيرا كه پدر آسماني شما كامل است.»(متي 43:5-47) ب)درباره قسم! «گفته شده است كه قسم دروغ نخور و هرگاه به نام خدا قسم ياد كنيد، آن را وفا كن. اما من مي گويم هيچ گاه قسم نخور، نه به آسمان كه تخت خداست، و نه به زمين كه پاي انداز اوست...به هيچ يك از اينها سوگند ياد نكن. به سر خود نيز قسم نخور، زيرا قادر نيستي مويي را سفيد يا سياه گرداني. فقط بگو بله يا نه، همين كافي است...»(متي 33:5-37) ج)درباره دعا! «هر گاه دعا مي كني مانند رياكاران نباش كه دوست دارند در عبادتگاه ها يا در گوشه و كنار خيابان ها نماز بخوانند تا توجه مردم را به خود جلب كنند و خود را مؤمن نشان دهند، مطمئن باش اجري را كه بايد از خدا بگيرند همين جا از مردم گرفته اند. اما تو هرگاه دعا مي كني، در تنهايي و در خلوت دل، پدر آسماني را عبادت نما، و او كه كار هاي نهان تو را مي بيند، به تو پاداش خواهد داد.»(متي 5:6-6) د)درباره ثروت! «گنج ها براي خود بر زمين نيندوزيد، جايي كه بيد و زنگ زيان مي رساند و جايي كه دزدان نقب مي زنند و دزدي مي نمايند. بلكه گنجها به جهت خود در آسمان بيندوزيد، جايي كه بيد و زنگ زيان نمي رساند و جايي كه دزدان نقب نمي زنند و دزدي نمي كنند. زيرا هر جا گنج تو است دل تو نيز در آنجا خواهد بود»(متي 19:6-21) ه)درباره انتقاد از ديگران! «حكم مكنيد تا بر شما حكم نشود. زيرا بدان طريقي كه حكم كنيد بر شما نيز حكم خواهد شد و بدان پيمانه اي كه پيماييد براي شما خواهند پيمود. و چون است كه خس را در چشم برادر خود مي بيني و چوبي را كه چشم خود داري نمي يابي؟ يا چگونه به برادر خود مي گويي اجازت ده تا خس را از چشمت بيرون كنم و اينك چوب در چشم توست؟ اي رياكار اول چوب را از چشم خود بيرون كن، آنگاه نيك خواهي ديد تا خس را از چشم برادرت بيرون كني. (متي 1:7-5) و)درباره بخشش! «و گفته شده است اگر كسي چشم ديگري را كور كند، بايد چشم او را كور كرد و اگر دندان كسي را بشكند، بايد دندانش را شكست. اما من مي گوييم اگر كسي به تو زور گويد، با او مقاومت نكن، حتي اگر به گونه راست تو سيلي زند، گونه ديگرت را نيز پيش ببر تا به آن نيز سيلي بزند. اگر كسي تو را به دادگاه بكشاند تا پيراهنت را بگيرد، عباي خود را نيز به او ببخش... اگر كسي از تو چيزي خواست، به او بده، و اگر از تو قرض خواست، او را دست خالي روانه نكن.(متي 38:5-42) لازم به ذكر است كه عده اي اين كلام مسيح را بدين گونه تفسير مي كنند كه اين تعاليم باعث ظلم پروري و مظلوم كشي مي گردد، لذا نبايد در برابر ظلم و حق كشي سكوت كرد و بايد در مقابل آنها ايستاد. در اينجا بايد گفت كه اگر به عمق اين تعاليم دقت شود، در واقع مي بينيم كه عيسي مسيح مي خواهد به ما بگويد كه نبايد در بذر كينه، كينه را كاشت و در تخم نفرت، نفرت را. اگر در تخم نفرت و كينه، محبت و بخشش را بكاريد در واقع به شيطان اجازه نداده ايد كه از بذرهايي كه پاشيده است استفاده بهينه بكند، بلكه با بذر جديدي كه در دل بذر شيطان مي كاريد مانع از تكثير بذرهاي شيطاني مي شويد. در طول تاريخ، اقوام، ملتها و مردمان زيادي بوده اند كه با سرلوحه قرار دادن شعار «دندان به عوض دندان و چشم به عوض چشم» به مقابلة به مثل پرداخته اند و چه خونهايي كه در اين راه ريخته نشده است. حال سؤال اين است كه نتيجه اين همه خون و خونريزي و مقابله به مثل چه بوده است؟ آيا غير از اين بوده كه يك اختلاف قومي و حتي خانوادگي كه با يك گذشت و بخشش مي توانسته در نطفه خفه شود، در طول چندين نسل ادامه پيدا كرده و چه خرابي هايي كه به بار نياورده است! شيطان يك بذر را مي كارد و انسانها با دامن زدن به آن اين بذر را آبياري مي كند و بدين وسيله زمينِ دل خود را عرصه تاخت و تاز شيطان قرار مي دهند. ز)درباره طلاق! عيسي ميسح به ما تعليم مي دهد كه خدا يك مرد و يك زن را خوانده است تا براي هميشه با هم باشند، هيچ مردي حق ندارد در حين داشتن يك زن، به زن ديگري فكر كند، و اگر با داشتن يك زن، زن دومي براي خود اختيار كند، حتي اگر اين ازدواج قانوني باشد از نظر خداوند زنا محسوب مي شود. وقتي كه عده اي از يهوديان از او درباره طلاق پرسيدند- چون شريعت يهود به آنان اجازه طلاق مي داد- عيسي چنين پاسخ داد:« آيا مي دانيد چرا موسي چنين دستوري داد؟ علتش فقط سنگدلي و بدذاتي شما بوده است. ولي قطعاً خواست خدا چنين نيست. چون خدا از همان ابتدا، مرد و زن را براي پيوند هميشگي آفريد. به همين دليل، مرد بايد از پدر و مادر خود جدا شود، و به همسرش بپيوندد، بطوري كه از آن پس دو تن نباشند بلكه يك تن باشند. و هيچ كس حق ندارد اين اتحاد را بر هم زند و ايشان را از يكديگر جدا سازد. چون خدا آن دو را با هم يكي ساخته است.»(مرقس 5:10-9). به اين ترتيب عيسي مسيح در دو هزار سال پيش حداعلاي ارزش و اعتبار را به نهاد خانواده و همينطور به شخصيت زن مي دهد؛ و هر نوع چند همسري را شديداً محكوم مي كند. حقيقتاً كه اين تعاليم چقدر بي نظير هستند! ح) درباره شهوت! عيسي مسيح تعليم مي دهد كه اگر مردي به زني با نگاه شهوت انگيز نگاه كند، همان دم در دل خود با او زنا كرده است، و اين از نظر خداوند هيچ فرقي با يك زناي فيزيكي ندارد. ما در انجيل تعليم مي يابيم كه خداوند بيشتر از هر چيز با انگيزه ها و نيتهاي انساني سر و كار دارد، به همين دليل نيز خداوند مي گويد آن چيزهايي كه از قلب شما بيرون مي آيد، همانهاست كه شما را واقعاً نجس مي كند، مثل حسد، ريا، كينه، دروغ و بسياري چيزهاي ديگر. به همين خاطر است كه عيسي مسيح به بسياري از رياكاران يهودي مي گويد كه شما مثل قبرهايي هستيد كه ظاهر و بيرونتان تميز و سفيد و زيباست، اما درون شما پر از تعفن و بدي، او مي گويد آمده است تا درون انسان ها را تبديل كرده و از آنان شخصيت تازه اي بسازد، كه اين امر از طريق ايمان به او و همان تولد تازه امكان پذير است. ط) عيسي دوست گناهكاران بود! عيسي از گناه نفرت داشت، اما گناهكاران را دوست داشت. در انجيل با مواردي روبرو مي شويم كه او با زنان بدكاره و انسانهاي گناهكار صحبت مي كند، در همان حين روحاني نمايان يهودي بر او ايراد گرفته و مي گفتند: تو چطور به خودت جرات مي دهي كه با اين گونه افراد گناهكار معاشرت كني. اما عيسي بع آنان مي گفت كه من طبيبي هستم كه براي بيماران آمدم، من آمده ام تا شفا دهم، و لذا اينان بيشتر از هر كسي به من احتياج دارند. او كساني را كه مردم طرد مي كردند با گرمي مي پزيرفت و محض ايمان آنها گناهانشان را مي بخشيد. او كساني را نجات داد و از منجلاب گناه بيرون كشيد كه خودشان هم باور نمي كردند. امروز هم هستند كساني كه از زندگي نااميد بوده و احساس مي كنند كه هيچ راهي براي بازگشت آنان وجود ندارد، اما حقيقت اين است كه عيسي ديروز، امروز و تا ابد همان است. او امروز هم مانند همان دو هزار سال پيش قدرت دارد تا كساني را كه به او ايمان مي آورند از تمامي گناهنشان آزاد كرده و روح و جسم آنان را مانند يك طبيب حاذق شفا بخشد. 6- مرگ عيسي بي نظير بود! در طول تاريخ بسياري از انبيا و مردان خدا بودند كه به دست دشمنان خود كشته شدند، اما مرگ هيچ كدام از آنها نتوانست براي ديگران زندگي و حيات را به ارمغان آورد، اما در مرگ مسيح ما با يك ويژگي منحصر به فرد روبرو مي شويم، او مانند دانه اي بود كه در خود حيات داشت، اما ترجيح داد كه بر زمين افتاده و در دل زمين فرو رود، تا با مرگ او، حياتي كه در درونش نهفته بود مانند يك نهال شكوفه زده و باعث زندگي بخشيدن به دانه هاي بيشتري شود. عيسي به اين جهان وارد نشد تا زندگي كند، مأموريت او مرگ بود، او آمده بود تا قرباني شود، فديه جانهاي بي شماري گشته و حياتي را كه در خود داشت با آناني كه به او ايمان مي آوردند منتقل كند. عيسي در مرگ خود گناه را بلعيد، در مرگ خود نفرت را بلعيد و هيچ وقت لب به شكايت نگشود. بسياري از انبيا وقتي كه كشته مي شدند قاتلان خود را نفرين مي كردند، و از آنجايي كه مردان خدا بودند، نفرين آنان عمل كرده، لعنت و بي بركتي را به ارمغان مي آورد. عيسي نيز مي توانست نفرين كند، اگر او نفرين مي كرد اين نفرين دامن تمامي جهان را مي گرفت، اما او بركت خواست، او بخشيد و با اين بخشش بركت را به قاتلان خود و به تمامي مردمان جهان انتقال داد. پس عليرغم تصور عموم و با توجه به آنچه تا اين لحظه عنوان گرديده است نتيجه مي گيريم كه مرگ عيسي هرگز نمي توانست نشانه ضعف او باشد. 7- قيام عيسي بي نظير بود! همان طور كه بسياري از انبيا و مردان خدا هرگز نتوانستند با مرگ خود زندگي را به كسي منتقل كنند در حالي كه مسيح اين كار را كرد، به همين ترتيب هيچ كدام از آنها نتوانستند پس از مرگ خود زنده شوند، و فقط در روز داوري است كه زنده خواهند شد، اما در مورد مسيح همان طور كه پيشگويي شده بود، مرگ نتوانست او را در خود نگهدارد، و مسيح سه روز بعد قيام كرد و با قيام خود مرگ را بلعيد و مرگ در قيام مسيح هميشه محكوم شد. ما در حقيقت با قبول مرگ مسيح به ريشه پيوند مي خوريم و به واسطه قيام مسيح حيات او وارد اين شاخه هاي پيوند خورده مي شود و ما را شريك حيات ابدي خويش مي گرداند. همانطور كه مسيح يكبار مرد و ديگر نخواهد مرد، ما نيز تا به ابد نخواهيم مرد. همه ما مي ميريم، زيرا از نسل گناهكار آدم هستيم، چون هر جا گناه باشد، مرگ نيز وجود دارد. اما همه كساني كه از آن مسيح مي باشند، پس از مرگ بار ديگر زنده خواهند شد. اما هر كس به نوبت خود: نخستين كسي كه زنده شد، مسيح بود، سپس به هنگام بازگشت او، تمام آناني كه به او تعلق دارند، زنده خواهند شد. مسيح با قيام خود ثابت كرد كه بر مرگ و عالم اموات تسلط دارد. زماني كه مرتا به مسيح گفت كه اگر زودتر مي آمدي برادرم نمي مرد، مسيح به او گفت كه من قيامت و حيات هستم، و در جهت اثبات اين ادعاي خود، ايلعازر را كه چهار روز از مرگ او مي گذشت با نداي خود از عالم اموات بيرون كشيد و نشان داد كه نه تنها بر جسم او تسلط دارد- چرا كه يك جسم فاسد شده را دوباره احيا كرد- بلكه بر روح او نيز تسلط كامل داشت و توانست روح ايلعازر را از عالم ارواح فرا خواند؛ و اين نمونه اي بود از آنچه كه مسيح در زمان زنده كردن مردگان انجام خواهد داد. بدين ترتيب قيام مسيح يك تضمين نهايي و قطعي براي حيات ابدي كساني است كه به او ايمان مي آورند. حال اگر مسيح زنده است، همانطوري كه كلام خدا هم مي گويد كه مسيح ديروز و امروز و تا ابدالاباد همان است، پس تمامي القاب و عناويني كه از خدا دريافت كرده است، مانند روح و كلمه خدا، هنوز به اعتبار و قوت خودش باقي است و ملغي نگرديده است. چون يك عنوان زماني بي اعتبار مي گردد كه صاحب عنوان مرده باشد، در حالي كه مسيح زنده است. و فقط براي يك شخصِ مرده است كه جانشين تهيه مي كنند تا ادامه دهنده راه او باشد، پس اگر مسيح زنده است و هنوز كلمه خدا و روح خدا است، پس نياز به هيچ جانشين ديگري ندارد، به همين دليل است كه عيسي به شاگردانش گفته است تا انقضاي عالم با شما هستم. مسيح توسط روح خودش در تكاتك كساني كه به او ايمان مي آورند زندگي مي كند. و همانطور كه از طريق ميوه هاي درخت مي توان فهميد كه ريشه آن درخت زنده است، از طريق ميوه هايي كه در زندگي ايماندارانِ حقيقي به مسيح آشكار مي شود و تجلي پيدا مي كند، مي توان پي برد كه مسيح زنده است و تا انقضاي عالم با ايماندارانِ به خود زندگي خواهد كرد. مسيح گفت:«...جهان نمي تواند او (روح راستي) را قبول كند، زيرا كه او را نمي بيند و نمي شناسد، اما شما او را مي شناسيد، زيرا كه با شما مي ماند و در شما خواهد بود.»(يوحنا 17:14) و امروز تمام كساني كه در اين حقيقت ساكن هستند مي توانند شهادت دهند كه عيسي مسيح زنده است و توسط روحش در آنان ساكن بوده و حيات خود را به آنان بخشيده است. آمين.
رفع پاره اي از سوتفاهمات
در اين بخش مي خواهيم به پاره اي از برداشتهاي نادرستي كه احتمالاً توسط عده اي انجام شده است اشاراتي كوتاه و گذرا در حد اين جزوه داشته باشيم. 1- آيا مسيح مصلوب شد يا كس ديگري به جاي او مُشتَبَه گرديد؟ عده اي بر اين عقيده هستند كه مسيح مصلوب نشد، بلكه يك نفر ديگر به جاي وي به صليب كشيده شد و خدا با اين عمل كساني را كه مي خواستند مسيح را به صليب بكشند فريب داد! سؤالي كه در اينجا مطرح مي شود اينست كه آيا واقعاً خدا از چند روحاني يهودي و يا تعدادي سرباز رومي ترسيد كه در صدد فريب دادن آنها برآمد؟ آيا اگر خدا مي خواست، نمي توانست مسيح را بردارد و يهوديان را به وحشت اندازد؟ واقعيت اين است كه خدا هيچ نيازي به اين صحنه سازي نداشت و اگر قرار بود كه مسيح مصلوب نشود او هيچ ترسي از كسي نداشت و مي توانست مسيح را به راحتي و آشكارا به نزد خود ببرد و به اين وسيله قدرت خود را به يهوديان آشكارتر سازد. از طرفي اگر اين نظريه را قبول كنيم بايد بپذيريم كه خدا نه فقط يهوديان بلكه مادر و شاگردان عيسي را نيز فريب داد. آيا فرياد «ايلي، ايلي، لماسبقتني» به معني «خداي من خداي من چرا مرا ترك كردي» كه مسيح قبل از جان سپردن بر روي صليب سر داد مي تواند فرياد يك مرد شرير باشد؟ آيا يك مرد شرير مثل يهوداي اسخريوطي مي تواند براي كساني كه او را مصلوب مي كنند دعا كرده و بگويد: پدر اينها را ببخش زيرا نمي دانند چه مي كنند؟ اگر خدا شاگردان مسيح را فريب داده باشد، پاسخ آن همه فداكاريها و از جان گذشتگي هاي شاگردان او را كه مسيح مصلوب شده را موعظه مي كردند چه خواهد داد؟ مي بينيد كه اين ادعا نه تنها هيچ اساس منطقي ندارد بلكه با ذات قدوس خدا نيز تطابق ندارد. ولي آيا امكان دارد كه انجيل درست نگفته باشد، يعني متن اين كتاب دستكاري و تحريف شده باشد؟ 2- آيا مي توان كتاب مقدس را به عنوان يك كتاب مستند و بدون تحريف قبول كرد؟ كتاب انجيل در واقع هدفي به جز تاييد وعده هاي پيشين و مكتوب شده توسط انبيا نداشت. تورات علت مرگ مسيح (پيدايش 16:3 و اشعيا 53)، داوود نحوه مرگ مسيح (مزمور 22) و دانيال زمان مرگ مسيح را (دانيال 24:9و27) با دقتي بي نظير پيشگويي مي كند. داوود نبي 1000 هزار قبل از مسيح نحوه اعدام مسيح توسط روميان را تشريح مي كند (مزمور 22) و دانيال نبي نه تنها زمان مرگ مسيح، بلكه سقوط اورشليم را نيز به دنبال مرگ مسيح پيشگويي مي كند، و اين آيات به صورت هماهنگ از قيام مسيح نيز مي گويد. سؤالي كه در اينجا پيش مي آيد اينست كه چگونه ممكن است دهها نفر در زمانهاي كاملاً متفاوت كه گاهاً صدها سال با يكديگر فاصله دارند، اين چنين در هماهنگي و انضباط، هر كدام بتوانند قسمتي از زندگي و وقايعي را كه مي بايست در مورد مسيح به انجام برسد پيش بيني كنند. آيا غير از اين است كه اين هماهنگي و انسجام نشان مي دهد كه اگر چه كتاب مقدس توسط افراد مختلفي به نگارش در آمده است اما همه آنها توسط يك روحِ واحد، يعني روح خدا هدايت شده اند. افرادي كه مدعي هستند كتاب مقدس تحريف شده است، قادر نيستند اطلاعات بيشتري غير از تكرار اين حرف بي اساس كه انجيل تحريف شده است، ارائه دهند، آنها نمي توانند دقيقاً بگويند كه كي، كجا و به چه طريقي اين كار انجام گرفته است، و حتي نمي توانند يك نسخه از انجيلي را كه مدعي هستند تحريف شده است نشان بدهند. بسياري از آناني كه مسألة تحريف انجيل را مطرح مي كنند، انگشت به نكاتي مي گذارند كه به نظر آنها درست نيست، گويي كه اين نظر آنهاست كه از تأييدات الهي برخوردار است. به عنوان مثال به كُشتي گرفتن يعقوب با فرشته خدا اشاره مي كنند و يا اينكه مي گويند كفر است كه بگوييم عيسي پسر خداست. و در واقع بدون داشتن يك برداشت درست كه در چهار چوب كتاب مقدس باشد، با يك ديد سطحي و كودكانه چنين مواردي را دليلي بر رد و تحريف كتاب مقدس مي دانند. مسألة ديگري كه قابل تعمق است اين است كه اگر خدا نتواند كلامي را كه مكتوب كرده است حفظ كند و از خطر تحريف به دور نگهدارد، آيا اين خود نمي تواند توهين به ساحت قدوس خدا باشد، چرا كه با اين ادعا در واقع اعتراف مي كنيم كه خدا در حفظ كلامش ناتوان بوده است، پس او چگونه مي تواند خدا باشد؟ عيسي آنقدر به سنديت كتاب مقدس ايمان داشت كه مي توانست به جرأت بگويد:«كتب را تفتيش كنيد...و آنها است كه به من شهادت مي دهند»(انجيل يوحنا 38:5). عده اي نيز معتقدند كه كلمه پاراقليت كه در انجيل آمده، همان پيغمبري است كه مي بايد بعد از مسيح بيايد ولي اگر به كلام مسيح دقت كنيم مي بينيم كه او به شاگردانش گفت در اورشليم بمانبد تا تسلي دهنده (پاراقليت) بر شما نازل شود. در حاليكه اگر قرار بود پاراقليت روح القدس نباشد و يك پيغمبر ديگر باشد شاگردان مي بايست صدها سال منتظر مي شدند تا پاراقليت كه به تصور برخي پيغمبر ديگري است بر آنان نازل شود، در حالي كه هيچ كدام از شاگردان بيشتر از صد سال عمر نكردند. همچنين در انجيل يوحنا 16:14 عيسي چنين مي گويد:«و من از پدر سؤال مي كنم و تسلي دهنده اي ديگر به شما عطا خواهد كرد تا هميشه با شما بماند.» در اينجا عيسي مسيح صرفاً تاكيد مي كند كه تسلي دهنده يا پاراقليت به شاگردان عطا مي شود براي هميشه با آنان خواهد ماند، در حاليكه هيچ پيغمبري نتوانسته است براي هميشه با شاگردان زندگي كند و پس از چند سال مرده است. و مطلب ديگر اينكه در مورد پاراقليت گفت كه جهان نمي تواند آن را ببيند، در حاليكه تمامي پيغمبران به علت داشتن جسم انساني قابل مشاهده بودند. پس نتيجه مي گيريم كه سنديت كتاب مقدس را به راحتي نمي توانيم به زير سؤال ببريم، و شواهد و دلايلي كه وجود دارد همگي آنها مُهر تأييدي بر قطعيت و سنديت كتاب مقدس مي باشند. علاوه بر آن مداركي كه اخيراً از حوالي درياي مرده در اردن كشف شده و مربوط به سده هاي اول مسيحيت مي باشد از نظر محتوا كاملاً با محتواي ترجمه هاي جديد كتاب مقدس منطبق است. 3- آيا مسيحيان به سه خدا اعتقاد دارند؟ مسيحيان به يك خداي واحد حقيقي اعتقاد دارند، و هيچ آيه اي در انجيل وجود ندارد كه سه خدايي را تعليم داده باشد. اما خداي ما نامحدود است و مي تواند به صورتهاي گوناگون خود را ظاهر كند، چرا كه خدا مانند انسان محدود نيست. خداي نامحدود و يكتا براي ملاقات بشر در پسر به ما ظاهر شد و ما را نجات داد و توسط روح القدس زندگي خود را به ما بخشيد. ولي با اين حال ما با سه فرد و يا سه شخصيت طرف نيستيم، بلكه با يك شخصيت، اما يك شخصيت نامحدود. مشكل انسان اين است كه مي خواهد خدا را با واحد انساني خودش بسنجد، و ما هرگز نمي تواينم خداي نامحدود را با واحدهاي محدود خود بسنجيم. پس خدا با اينكه فوق همه است اجازه مي دهد كه در مسيح با وي ملاقات كنيم و توسط روح القدس با وي شراكت داشته باشيم، تا فرزندان او خوانده شويم. آمين. 4- آيا اسماعيل مي توانست آن فرزند وعده اي باشد كه خدا به ابراهيم قول داده بود؟ وقتي كه خدا با ابراهيم عهد بست كه اجري بسيار عظيم به تو خواهم داد، زماني بود كه ابراهيم به علت نازا بودن سارا داراي فرزندي نبود. لذا او به خداوند گفت: اگر هم به من اجري بدهي، من فرزندي ندارم كه وارث آن بركتي باشد كه تو به من مي دهي و نهايتاً اين غلام من است كه صاحب و وارث ثروتم خواهد شد. اما خداوند به او فرمود:«...اين غلام وارث تو نخواهد شد، زيرا كه تو خود پسري خواهي داشت و او وارث همه ثروتت خواهد شد.»(پيدايش 14:15) و كلام خدا مي گويد ابراهيم به اين كلام خدا اعتماد كرد. چند سال گذشت و به شهادت كلام خدا، وقتي كه سارا ديد كه بچه دار نمي شود كنيز مصري خود هاجر را به ابراهيم داد و به او گفت كه با اين كنيز همبستر شو تا براي من فرزندي به دنيا بياورد. از آنجا كه ابراهيم به قول خداوند اطمينان داشت، مي دانست خداوند به او فرزندي خواهد بخشيد، اما متوجه نشد كه اين پسر مي بايست از سارا به دنيا بيايد. لذا پيشنهاد سارا را پذيرفت و با هاجر همبستر شد، زماني كه ابراهيم هشتاد و شش سال داشت هاجر اسماعيل را به دنيا آورد. سيزده سال پس از اين واقعه، زماني كه ابراهيم نود و نه ساله بود خداوند بر او ظاهر شد و گفت:«من سارا را بركت خواهم داد و از وي پسري به تو خواهم بخشيد.» تا اين زمان ابراهيم تصور مي كرد كه آن فرزند وعده كه خدا به او قول داده است همان اسماعيل مي باشد، لذا وقتي كه خداوند تأكيد كرد كه پسري از سارا به او خواهد بخشيد، ابراهيم چنين گفت:«...آيا براي مردي صد ساله پسري متولد شود و ساره در نود سالگي بزايد؟ پس به خدا عرض كرد: خداوندا همان اسماعيل را منظور بدار. ولي خدا فرمود: مطمئن باش كه خود ساره براي تو پسري خواهد زاييد و تو نام او را اسحق خواهي گذاشت. من عهد خود را با او و نسل وي تا ابد برقرار خواهم ساخت.»(پيدايش 17:17-19) خدا مي خواست زماني به وعدة خود عمل كند كه ابراهيم و سارا از نظر انساني ديگر توانايي بچه دار شدن را نداشته باشند تا عمل دست خدا در اين تولد كاملاً مشهود و آشكار باشد. ابراهيم از اين نظر در نزديكي با هاجر كنيز سارا اشتباه كرد، كه اگر قرار بود كه او از يك كنيز بچه دار شود، ديگر نيازي به وعده خداوند نبود، و اصلاً چه لزومي داشت كه به خداوند بگويد تو به من فرزندي نداده اي تا وارث ثروت من بشود؟ آيا او نمي توانست خيلي زودتر از اينها از شخص ديگري غير از سارا بچه دار شود؟ و اگر مي توانست چرا از خدا استمداد طلبيد، اگر قرار بود خدا كاري بكند، پس چرا ابراهيم با هاجر نزديكي كرد و با يك تلاش كاملاً انساني صاحب فرزندي بنام اسماعيل شد. لحظه اي مجسم كنيد، شما همسري داريد كه نازا است، نمي تواند بچه دار شود، دعا كرده و از خداوند مي خواهيد كه فرزندي به شما ببخشد، خدا نيز از طريق خواب، رويا و يا به طرق ديگر به شما مي گويد كه دعايتان را شنيده و فرزندي به شما خواهد بخشيد، آنگاه شما برويد و با زن ديگري ازدواج كنيد و از او صاحب فرزندي شويد. آيا مي توانيد بگوييد اين همان فرزندي است كه خدا به شما قول داده بود؟ در حالي كه اگر خدا به شما گفته بود كه دعاي شما را اجابت خواهد كرد، شايسته بود كه منتظر مي مانديد تا خدا رَحِم مرده همسر شما را شفا بخشد تا از او صاحب فرزند شويد، اين يعني اجابت دعاي شما. لذا وقتي كه خدا به ابراهيم گفت فرزند وعده من از سارا خواهد بود، ابراهيم تازه متوجه شد كه چه اشتباهي كرده است و براي آن كه پوششي بر اشتباه خود بگذارد به خداوند عرض كرد: اجازه بده كه همين اسماعيل آن فرزند وعده باشد، ولي خدا با تأكيد مجدد فرمود كه ساره براي تو پسري خواهد زاييد. از طرف ديگر در آن زمان قانوني وجود نداشت كه به موجب آن، فرزند زن كنيز نمي توانست وارث ثروت پدرش كه يك مرد آزاد است باشد، مگر آن كه آن مرد فرزند ديگري نداشته باشد. و اسماعيل فرزند يك كنيز مصري بود، در حالي كه سارا يك زن آزاد بود و طبق قانون اگر او بچه دار مي شد تنها فرزند او بود كه حق داشت وارث بي چون و چراي ثروت پدر باشد. و اين در حالي است كه خود خداوند نيز به ابراهيم تأكيد كرده بود كه از طريق اسحق نسل تو را بركت خواهم داد. نكته ديگري كه در اينجا حائز اهميت است، عبارتي است كه در باب 22 كتاب پيدايش سه بار توسط خداوند به كار رفته است. در اين باب ما واقعه مربوط به قرباني شدن اسحق را مي خوانيم كه چطور خداوند اسحق را به عنوان قرباني انتخاب مي كند و نهايتاً قوچي را به جاي او مي فرستد، در اين واقعه خداوند سه بار از اسحق به عنوان پسر يگانه ابراهيم ياد مي كند، در حالي كه ابراهيم فرزند ديگري هم داشت. و اين نشان مي دهد كه از نظر خداوند اسحق يگانه فرزند ابراهيم در رابطه با وعده اي است كه به او داده و تنها از نسل اوست كه ذريت ابراهيم كثير خواهد شد. مطلب ديگر آنكه ابراهيم، اسحق، يعقوب، سارا، ربكا همسر اسحق و ليه همسر يعقوب در يك محل و كنار هم دفن شده اند، در حاليكه هيچ ردپايي از اسماعيل در آنجا نمي بينيم. و نهايتاً قومي هم كه توسط موسي از مصر بيرون آمده و به سمت سرزمين موعود هدايت شدند از قبايلي بودند كه پدران اين قبايل، دوازده فرزند يعقوب بودند كه او نيز به نوبه خود پسر اسحق مي باشد. و در كل وقتي كه مجموعه كار خدا را در ميان فرزندان ابراهيم كه از نسل اسحق بودند نگاه مي كنيم |