|
« كشف كلام تو نور مي بخشد و ساده دلان را فهيم مي گرداند.» خواننده عزيز: ما در اين جزوه سعي كرده ايم تا با ارائه حقايقي درباره عيسي مسيح، به شما كمك كنيم تا شناخت بهتر و عميقتري نسبت به اين شخصيت خارق العاده پيدا كنيد. هدف ما اين نيست كه تفكري تازه را به شما القاء كنيم، بلكه مي خواهيم زمينه اي براي روشنگري بيشتر ايجاد كنيم. خداي قادر و يكتا همواره به دنبال انسان هايي بوده است كه با يك شناخت قلبي و عقلي به او مايل شده و او را محبت نمايند، نه اين كه به صرف پاره اي سنتها و رسوم، و تنها به دليل اين كه در اعتقادات خاصي متولد شده و رشد يافته اند، خدايي را بپرستند كه هيچگونه شناخت شخصي از او نداشته باشند. پس هدف ما محكوم كردن يك باور و ايدئولوژي خاص و بر كرسي نشاندن يك ايدئولوژي ديگر نيست، بلكه ارائه شواهد و دلايلي درباره يك حقيقتاست، حقيقتي كه قادر است مانند نور افكني قوي مسير حقيقي و راستين را نشان داده و انسان گرفتار در ظلمت و تاريكي را از سرگشتگي نجات بخشيده و به اين مسير رهنمون سازد. پس چيزي را به شما معرفي مي كنيم كه مي تواند براي پايهاي شما چراغ و براي راههايتان نور باشد، و مابقي را به شما خواهيم سپرد و اينكه دستيابي به حقيقت چقدر براي شما حياتي و ارزشمند باشد. در دنياي قديم كساني بودند كه به سوفسطايي شهرت داشتند. آنان شهر به شهر و منطقه به منطقه مي گشتند و با گرفتن اُجرتي آموزش مي دادند كه يك حقيقت مطلق نمي تواند وجود داشته باشد. از ديدگاه آنان انسان زماني بر اساس نياز و با استفاده از فنوني كه آموزش مي بيند مي تواند استدلالي را بر كرسي نشانده و آن را به عنوان يك حقيقت معرفي كند. و سپس به اقتضاء زمانه و منافع خود آن را منسوخ و باطل نمايد. لذا نتيجه مي گرفتند كه حقيقت يك امر نسبي است و متناسب با شرايط مي توان آن را تعريف و تعديل كرد. البته امروز نيز كم نيستند كساني كه در عمل از اين تفكر و نگرش پيروي مي كنند! اما سؤال اين است: آيا شما نيز...؟ هر انساني كه داراي عقلي سليم و عمق نگر باشد بر اين اصل معترف خواهد بود كه حقيقت زماني معني پيدا ميكند كه دو تا نباشد و ضمناً تابع شرايط زماني و مكاني نيز نبوده، بلكه در هر شرايط و محيطي ثابت و غير قابل تغيير باشد. حال اگر جوينده يك حقيقت مطلق هستيد، به شما نويدي مي دهيم، كلام خدا مي گويد:«و حقيقت زا خواهيد شناخت و حقيقت شما را آزاد خواهد كرد.»(انجيل يوحنا 32:8) پس با ما همراه شويد! مقدمه زماني كه خدا حضرت آدم را خلق كرد، او مثل چشمه اي پاك و زلال جوشيد، اين چشمه مي توانست در زمينهاي صاف و هموار جريان يابد، از نور خورشيد بهره مند شده و منشأ سبزي و خرمي و زندگي در اطراف خود باشد. و يا در زير زمين جريان بيابد و در مسيرهايي سرد و تاريك و نامعلوم، جايي كه در آن هيچ خبري از نور خورشيد نيست حركت كند، و آدام راه دوم را انتخاب كرد! اگر اين جريان را به جريان انسانيت كه از حضرت آدم شروع شده و ادامه يافته است تشبيه كنيم، مي بينيم كه اين جريان از ابتداي پيدايش همواره سعي كرده است تا در طول تاريخ به طُرُق و گونه هاي مختلف مسير خود را تشخيص داده مجدداً به همان جايي برگردد كه از آن جدا شده است. اين جريان در طول هزاران سال دست به تلاشهاي انساني و همه گيري زده است تا شايد بتواند مجدداً آن موقعيت از دست رفته خود را باز يابد. توسل به شريعت ها و قوانين مذهبي مختلف، انجام مراسم و عبادتهاي آنچناني، به نگارش در آوردن كتب و نشريات مختلف در زمينه ايجاد محبت و يگانگي در ميان انسانها و بسياري اقدامات ديگر همگي نشان از تلاشهايي است در جهت بازگرداندن اين جريان به سطح زمين، يعني جايي كه در آن روشنايي و نور است، انسان مي كوشد تا شايد بتواند آن آرامش و راحتي را كه قرنها پيش از دست داده است دوباره به دست بياورد. اما حقيقت امر اين است كه خدا انسان را به صورت خود آفريد، يعني روح خود را در انسان دميده و به او حيات و زندگي بخشيده است. لذا اين روح تنها در سايه اتصال به منشأ خود، يعني صادر كننده اش است كه آرامي و تسلي مي يابد، در غير اين صورت دست يافتن به چنين آرامشي بعيد و دور از دسترس مي باشد. انسان قرن بيست و يكم در دنيايي ار ساخته هاي دست خويش گرفتار و اسير شده است. تمام تلاش انسان كه توسط اختراعات، اكتشافات و تحقيقات مختلف صورت مي گيرد، در جهت تأمين آسايش و امنيت براي بشر و ايجاد بستري براي يك زندگي بهتر مي باشد. اما ثمره تمام اين تلاشها حقيقتاً چه بوده است؟ آيا انسان قرن بيست و يكم مي تواند ادعا كند كه به يك آرامش ايده آل، مثل آرامش و خوشبختي كه آدم و حوا در باغ عدن داشتند دست يافته است؟ اندكي دقت و توجه به محيط اطرافمان مي تواند بهترين پاسخ را براي ما به ارمغان بياورد. انسانها آرام آرام تبديل به موجوداتي شده اند كه بسياري از ارزشها و اصول متعالي در زندگي آنان رنگ باخته است، تا جايي كه از حالت خدا محوري خارج شده و به يك زندگي كاملاً خود محور رهنمون شده اند. حضور عملي خدا در زندگي انسان كنوني به كمترين حد ممكن تنزل نموده است و انسان، سرگشته و حيران به هر سو ميزند تا بلكه جايگاه گمشده اش كه خودش هم نمي داند كجاست به دست بياورد. اما افسوس كه بسياري در جهت نيل به اين هدف به خطا رفته و در تفكرات، ايدئولوژيها ومذاهبي گرفتار شده اند كه نه تنها آن آرامش و تسلي مورد انتظارشان را بر آورده نساخته است، بلكه از چاله در آمده و به چاه افتاده اند. درگير بحثها و فلسفه هايي شده اند كه هيچ كمكي به آزادي و رهايي آنان از فشارها و استرس ها و وسوسه هاي مختلفي كه آنان را احاطه كرده و به اسارت در آورده است نكرده بلكه باعث گرديده با هزار سؤال بي جواب نيز روبرو شوند و بيشتر به سمت پوچي و نيهيليست گرايي سوق داده شوند. حال اگر در ميان هزاران صدايي كه در اين دنيا وعده و وعيد و خوشبختي وآرامش و تسلي روحاني را مي دهند گوش خود را شنوا كنيم، صدايي را خواهيم شنيد كه با اقتدار منحصر به فردي چنين مي گويد:«بياييد نزد من اي تمام زحمتكشان و گرانباران و من شما را آرامي خواهم بخشيد.»(متي 28:11) اين صدا از كجاست؟ اين كيست كه با چنين اقتدار و اطميناني ديگران را به نزد خود دعوت ميكند؟ آيا اين هم مانند همه صداهاي ديگر فقط يك شعار است؟ چطور ميتوانم به اين صدا اعتماد كنم؟ آيا اين صدا آنقدر قدرت دارد كه مرا از اعماق گناه، مشكلات، فشارها و نابساماني هاي روحي بيرون كشيده و نجات بخشد؟ و هزاران سوال ديگر! ما مي خواهيم شما را با صاحب اين صدا آشنا كنيم و دلايل و مداركي ارائه دهيم كه ثابت مي كند او حقيقتا تنها كسي است كه شايستگي دارد تا به صداي او اعتماد كرده و خود را به او بسپاريم. و در صورتل لزوم به رفع پاره اي از سوءتفاهماتي كه در اين زمينه وجود دارد خواهيم پرداخت.
گناه آدم و حوا – جدايي انسان از خدا
زماني كه خدا در پايان آفرينش جهان آدم و حوا را آفريد، با هدفي عالي و پر جلال دست به اين خلقت زد. نقشه خدا براي انسان داشتن يك زندگي ابدي و برخورداري از يك مشاركت و مصاحبت جاودانه با خالق خودش بود. خدا به آدم و حوا اجازه داد تا از تمامي نعمات و امكانات باغ عدن استفاده كنند و از آنها بهره مند گردند. اما در يك مورد براي آنان ممنوعيتي ايجاد كرد و آن اين بود:«اما از درخت معرفت نيك و بد زنهار نخوري زيرا روزي كه از آن خوردي هر آينه خواهي مرد.»(پيدايش 17:2). آدم و حوا در صورت رعايت اين دستور خداوند مي توانستند از يك زندگي ابدي با خدا برخوردار باشند. اما حوا فريب خورده و از دستور خدا سرپيچي كرد و آدم را نيز در گناه خود شريك گردانيد. به سبب اين عمل، گناه وارد طبيعت انسان شد و قسمتي از وجود او گرديد. لذا آن رابطه عالي ، شفاف و مباركي كه بين انسان و خدا وجود داشت توسط وارد شدن گناه به طبيعت انسان خدشه دار گرديد. آنان گناه كرده بودند و به همين دليل ديگر نمي توانستند با خداي قدوسي كه مبرا از هر گناهي است رابطه خوب و بي نقصي داشته باشند. آدم به عنوان ريشه نسل بشر به گناه آلوده گرديد و چون طبق كلام خدا مزد گناه دوري از خدا مي باشد لذا خداوند خدا به آدم گفت:«...چونكه سخن زوجه ات را شنيدي و از آن درخت خوردي كه امر فرموده گفتم از آن نخوري، پس به سبب تو زمين ملعون شد، و تمام ايام عمرت از آن با رنج خواهي خورد. خار و خس نيز برايت خواهد رويانيد و سبزهاي صحرا را خواهي خورد، و به عرق پيشانيت نان خواهي خورد، تا حيني كه به خاك راجع گردي، كه از آن گرفته شدي زيرا كه تو خاك هستي و به خاك خواهي برگشت.»(پيدايش 17:3-19) و كلام خدا در ادامه ميگويد كه خداوند خدا او را از باغ عدن بيرون كرد. چه قمار وحشتناكي! و چه سرنوشت تاريكي! آدم كه آفريده شده بود تا براي هميشه در باغ عدن باشد اخراج شد، او كه خلق شده بود تا براي هميشه با خدا باشد، از خدا جدا شد و او كه آفريده شده بود تا هرگز نميرد، محكوم به مرگ شد! وقتي كه ريشه يك درخت فاسد باشد، شما هر قدر هم كه به تنه و شاخ و برگهاي آن برسيد هرگز نخواهد توانست ميوه و ثمره خوبي بدهد، چرا كه زندگي از ريشه است، اين ريشه است كه حيات را به تنه، شاخه ها و برگها انتقال داده و باعث ايجاد زندگي و ثمر دهي مي شود. به عبارتي اگر آب از سر چشمه گل آلود باشد، در تمامي مسير گل آلود خواهد بود، اگر ريشه فاسد باشد اين فساد در تمامي زندگي درخت نمايان خواهد شد. و آدم به عنوان ريشه نسل بشر گناه را به تمامي نسل خود انتقال داده است. همانطور كه همه ما مي دانيم زندگي و حيات از پدر است، و آدم حياتي را به فرزندان خود انتقال داد كه آميخته با گناه بود و لذا فرزندان او به جاي اينكه وارث حيات جاويدان باشند وارث حياتي شدند كه به علت آلوده بودن به گناه محكوم به مرگ بود. در بسياري از اديان و مذاهب اين اعتقاد وجود دارد كه كودكان و افراد خردسال معصوم هستند و هيچ گناهي ندارند. اما اگر واقعاً چنين بود خدا مي بايست قائن و هابيل را به باغ عدن باز مي گرداند، چرا كه آنها در گناه آدم و حوا هيچ دخالتي نداشتند. در حالي كه مي بينيم خدا چنين كاري را نكرد. چرا كه خدا خوب مي دانست كه گناه از طريق ريشه به فرزندان نيز منتقل گشته است، چنانكه داود پيامبر نيز در جايي مي گويد:«من از بدو تولد گناهكار بوده ام، بلي از لحظه اي كه نطفه من در رحم مادرم بسته شد آلوده به گناه بودم.»(مزمور5:51) در حالي كه مي دانيم هيچ نوزادي در داخل رحم توانايي انجام گناه را ندارد، پس معلوم ميشود كه داود از همان حيات آلوده به گناهي صحبت ميكند كه از زمان شكل گرفتن او در رحم به وي منتقل شده است. پس فرزندان نيز محكوم شدند كه در خارج از باغ عدن زندگي كنند و وارث ثمرات گناهي باشند كه توسط آدم و حوا در عدن صورت گرفت. پس نتيجه مي گيريم كه اين بذر، يعني بذر گناه در وجود همه انسانهايي كه بعد از آدم و حوا متولد شدند و مي شوند وجود داشته و دارد. لذا به محض اينكه زمينه مستعد و مناسب ميشود اين بذر شكوفا شده و ميوه خود را نمايان ميسازد. چنانكه ميبينيم در قائن نيز عمل كرد و او برادر خود را بخاطر حسادت كشت، در حالي كه قبل از گناه آدم و حوا چيزي بنام حسادت و مانند آن هرگز وجود نداشت. و حتي مي بينيم وقتي كه آدم و حوا گناه مي كنند و خدا از آدم مي پرسد:«آيا از آن ميوه خوردي؟» آدم بلافاصله تقصير را به گردن حوا مي اندازد و ميگويد:«...اين زن كه يار من ساختي از آن ميوه به من داد و من هم خوردم.»(پيدايش 12:3) و حوا نيز به نوبه خود تقصير را به گردن مار انداخته و شروع به محكوم كردن يكديگر مي كنند و هر يك از آنان سعي مي كنند تا از زير بار مسؤليت اين گناه شانه خالي كنند. و اين چيزي نبود جز ثمره گناه انسان كه تا به امروز ادامه دارد. اگر به كودكان خردسال نگاه كنيم مي بينيم كه خصوصياتي مثل حسادت و نفع طلبي در آنها وجود دارد، به عنوان مثال شما اگر يك اسباب بازي براي يكي بخريد، آن ديگري حسادت مي كند و ناراحت مي شود، و يا هر كدام آن را فقط براي خود مي خواهد. ريشه اين حسادت و نفع طلبي كجاست؟ مسلماً كودك آنها را از كسي ياد نگرفته است و يك امر اكتسابي نيست. پاسخ اينست: اين همان بذري است كه توسط شيطان در باغ عدن كاشته شد و به صورت يك ميراث، پشت به پشت و نسل به نسل به همه انسانها انتقال پيدا كرده و مي كند:«...هيچكس نيكوكار نيست، در تمام عالم يك بي گناه هم يافت نمي شود.»(رساله روميان 10:3). و مي بينيم اين بذر كه در زمين دل انسان وجود دارد، همين كه شرايط مناسبي براي شكوفا شدن پيدا مي كند، مانند مثالي كه در بالا شرح داده شده، در قالب حسادت و نفع طلبي خود را نمايان مي سازد. نكته اي كه در اينجا لازم به تاكيد است، اينست كه نبايد اين تصور ايجاد شود كه ما بخاطر عمل آدم و حوا محكوم شده ايم، و بعد بخواهيم عدالت خدا را زير سؤال ببريم. خير! حقيقت مطلب اينست كه با گناهي كه آدم و حوا مرتكب شدند حياتي را به ما منتقل نمودند كه ميل و كشش به گناه و نااطاعتي در آن وجود دارد، بطوري كه اگر امروز خدا بخواهد ما را با همين وضعيت مجدداً به باغ عدن بازگرداند ما هم دقيقاً همان كاري را خواهيم كرد كه پدر و مادر اوليه ما انجام دادند، چون ميل به گناه در وجود ما كاشته شده است. بطوريكه اگر خدا قائن و هابيل را وارد عدن مي كرد، قطعا عمل كشتن هابيل توسط قائن در آنجا هم صورت مي گرفت. آنان تنها زماني مي توانستند وارد باغ عدن شوند كه طبيعت قبل از گناه را پيدا كنند. و سؤال اينست: اين چطور ممكن است؟ مأيوس نشويد! اگر تأمل كرده و با ما همراه شويد به شما نشان خواهيم داد.
قرباني براي آمرزش گناه
در اعتقادات بسياري از اديان باستاني و همين طور قبايل و قومهاي بدوي يكي از راههايي كه نهايتاً مي توانست باعث فروكش شدن خشم خدايان شود و يا باعث برداشته شدن لعنت گردد، قرباني كردن و ريختن خون يك انسان بود. گويا خون انسان قدرت بيشتري در نشاندن و فروكش كردن خشم خدايان مي توانست داشته باشد. دختران و پسران جوان و زيبا انتخاب شده و به دلايل مختلفي مثل نزول باران، پيروزي در جنگ، رفع بلايا و بيماري ها و مانند آنها قرباني مي شدند، اين تفكر يك سابقه چند هزار ساله دارد. در طول تاريخ كار خدا يعني از زمان خلقت آدم و حوا همواره شاهد هستيم كه انواع قرباني ها و هدايا به خدا تقديم شده است، كه يكي از اين قرباني ها قرباني گناه بود، حتي زماني كه آدم و حوا از باغ عدن رانده شدند براي پوشانيدن عرياني آنها كه نمادي از گناه است خداوند از پوست حيوانات استفاده ميكند كه لازمه آن كشته شدن و ريخته شدن خون يك حيوان مي بود. طبق فرمايش خداوند:«مزد كناه مرگ است.» در قبال هر گناهي كه انسان مرتكب مي شود مي بايست بميرد، كه البته اين مرگ اشاره به يك مرگ روحاني مي باشد، و مرگ روحاني يعني جدايي از خدا، همان طوري كه آدم و حوا – كه قبلاً به آن اشاره شده است – از حضور خدا رانده شدند. بن بست عجيبي بود! از طرفي انسان با گناه متولد مي شد و از طرف ديگر مزد گناه جدايي از خدا بود، ظاهراً راه گريزي از اين مدار بسته اي كه انسان خودش را داخل آن انداخته بود وجود نداشت، واقعاً چاره كار چه بود؟ و عاقبت انسان به كجا مي انجاميد؟ خداوند در آن مقطع چاره اي انديشيد و راهي را مهيا نمود. و آن اين بود كه به انسان فرصت داده شد تا در ازاء هر گناهي كه مي كند، خون يك حيوان را بريزد، يعني يك حيوان را قرباني كند، گناهكاران قبل از انجام مراسم قرباني دست خود را بر سر قرباني گذاشته و مي گفتند: خداوندا ما گناه كرده و شايسته مرگ هستيم، اما خواهش مي كنم اجازه بده كه خون اين حيوان به عنوان كفاره و پوششي براي گناهان ما ريخت شود؛ و خداوند مي پذيرفت. اما اين چاره كار نبود، هر روز گناه و هر روز قرباني، خون حيوان آن قدر قدرت نداشت كه ريشه گناه را در وجود انسان بخشكاند، بلكه تنها كاري كه مي كرد باعث آمرزش آن گناه در همان ساعت مي گرديد، اما نمي توانست مانع از بروز گناه در ساعتها و روزهاي ديگر شود. چرا كه ريشه و منشأ آلوده بود و تا زماني كه ريشه آلوده بود، سم پاشي كردن و هرَس كردن شاخ و برگها نمي توانست راه حلي براي يك درمان قطعي باشد. و تا زماني كه منشأ و ريشه گناه خشك نمي شد، گذراندن قرباني، يعني ريختن خون حيوانات نمي توانست درمان قطعي براي بيماري مزمنِ گناه باشد. عيسي مسيح به بهترين شكل ناتواني اين گونه اعمال و همين طور انجام پاره اي از آداب و رسوم مذهبي را در آزاد شدن از گناه به ما نشان مي دهد. عيسي مسيح فرموده است:«...تا عدالت شما بر عدالت كاتبان و فريسيان افزون نشود، به ملكوت آسمان هرگز داخل نخواهيد شد.» (متي 20:5) كاتبان و فريسيان، عده اي از افراد متعصب قوم يهود بودند كه به قول خودشان نمي گذاشتند همزه و يا نقطه اي از تورات در زندگيشان فراموش شود، توراتي كه اگر با دقت خوانده شود خواهيد ديد كه شامل قوانين و دستورات مذهبي بسيار جامعه اي مي باشد، آن وقت مسيح به ما مي گويد كه تا عدالت ما بالاتر از عدالت آنان نباشد وارد ملكوت خدا نخواهيم شد. كاتبان و فريسيان گمان مي كردند كه صرفاً با انجام دقيق دستورات تورات مي توانند آن عدالتي را كه آنان را شايسته ورود به ملكوت خدا مي كند به دست بياورند، اينان كه در نظر مردم افرادي روحاني، قابل احترام و مقدس بودند و خودشان نيز همين باور را داشتند. چنانكه كلام خدا در انجيل متي اشاره كرده و مي گويد:«همه كارهاي خود را مي كنند تا مردم ايشان را ببينند حمايلهاي خود را عريض و دامنهاي قباي خود را پهن مي سازند، و بالا نشستن در ضيافتها را و كرسيهاي صدر در كنايس را دوست مي دارند و تعظيم در كوچه ها را، و اينكه مردم ايشان را آقا آقا بخوانند.»(انجيل متي 5:23-7) و در اين شرايط عيسي مسيح آنان را چنين مخاطب قرار مي دهد:«واي بر شما اي علماي ديني و فريسيان رياكار! چون شما بيرون ظرف را آنقدر تميز مي كنيد تا بدرخشد، ولي داخل ظرف از كثافت ظلم و طمع پر است. اي فريسي هاي كور، اول داخل ظرف را تميز كنيد تا بيرون ظرف هم پاك شود. واي به حال شما علماي ديني و فريسيان رياكار! شما مانند قبرهاي سفيد شده اي هستيد كه ظاهري زيبا دارند اما داخل آن پر است از استخوانهاي مردگان و كثافات. شما مي كوشيد خود را ديندار جلوه دهيد، ولي در زير آن عباي مقدستان، دلهايي داريد پر از رياكاري و گناه،»(انجيل متي 25:23-28) و اين گناهان چيزهايي نبودند كه با قرباني كردن حيوانات و يا انجام پاره اي از قوانين مذهبي برداشته شوند، چون در غير اين صورت مسيح هرگز آنان را اينگونه مورد خطاب قرار نمي داد. پس راه حل چه بود؟ خداي آسمانها و زمين طبق پيش گوييهايي كه از چند هزار سال پيش به دفعات متعدد كرده بود، مي بايست چاره اي مي انديشيد. بايد قرباني انجام مي شد و خوني ريخته مي شد كه نه تنها باعث بخشش گناهان شود، بلكه گناهان را شسته و براي هميشه ريشه گناه را بخشكاند تا ديگر نيازي به قرباني هاي مكرر و متعدد نباشد. و از طرف ديگر خون اين قرباني مي بايست آنقدر ارزش و لياقت و قدرت داشته باشد كه نه براي بخشش گناه يك نفر بلكه براي بخشش گناه تمام مردم جهان و تمام نسل ها، آن هم فقط يك بار براي هميشه، كفايت كند. ما متوجه شديم كه خون هيچ حيواني چنين قدرت و لياقتي را نداشت. از طرفي انسان نيز نمي توانست براي انساني ديگر قرباني شود. چون همه انسان ها از ديدگاه خدا گناه كرده اند، و هيچ انساني لياقت اين را نداشت و ندارد كه با مرگ خود باعث آمرزش گناه يك انسان ديگر گردد تا چه رسد به گناه تمام مردم جهان، چرا كه همه انسان ها در اثر نزديكي يك مرد و زن متولد شده اند، يعني از طريق يك آميزش انساني، و به همين دليل آن گناه موروثي را از پدر و مادر اوليه خود يعني آدم و حوا به ارث برده اند، چنانكه قبلاً اشاره شد. پس آن قرباني كه مي بايست براي اين كار در نظر گرفته ميشد، بايد كسي مي بود كه نه تنها در تمام دوران زندگيش حتي يك تقطه سياه هم وجود نداشت باشد، بلكه از آن گناه موروثي هم هيچ ارثي نبرده باشد يعني از نزديكي يك زن و مرد متولد نشده باشد. اين شخص چه كسي مي توانست باشد؟ تا چند لحظه ديگر متوجه خواهيد شد!
عيسي مسيح بره اي كه به جهت قرباني فرستاده شد
در كتاب پيدايش كه اولين كتاب از پنج كتاب تورات است، بعد از اينكه شيطان حوا را مي فريبد خداوند شيطان را چنين مخاطب قرار مي دهد:«...به سبب انجام اين كار...بين تو و زن، و نيز بين نسل تو و نسل زن خصومت مي گذارم، نسل زن سر تو را خواهد كوبيد و تو پاشنه وي را خواهي زد.»(پيدايش 14:3-15). همه ما مي دانيم كه نسل از مرد است و در شجره نامه و نسب نامه ها معمولاً اسم زن را نمي بينيم. وقتي كه يك انسان از يك پدر و مادر جسماني متولد شده باشد ديگر نمي توانيم بگوييم كه او از نسل زن است، بلكه از نسل مرد، چرا كه زندگي از پدر است. و از آنجايي كه همه انسانها در اثر يك تولد طبيعي، يعني از نزديكي يك مرد و يك زن متولد شده و مي شوند، پس نتيجه مي گيريم كه هيچ انساني از نسل زن نبوده، بلكه همگي از نسل مرد مي باشند، و تنها كسي كه از راه يك تولد غير طبيعي پا به اين جهان گذاشته است و داراي پدر جسماني نبوده است، تنها و تنها، شخص عيسي مسيح مي باشد. او تنها كسي است كه از يك دختر باكره متولد شد و هيچ قدرت انساني در تولد او نقش نداشت. اين تولد خارق العاده هفتصد سال قبل از مسيح توسط اشعياي نبي پيش گويي شده بود:«...اينك باكره آبستن شده، پسري خواهد زاييد...»(اشعيا 14:7) و هفتصد سال بعد مريم باكره مستقيماً از روح خدا حامله شده و پسري زاييد كه نامش عيسي بود. (عيسي يعني نجات دهنده) اين تولد شگرف و بي نظير از چندين زاويه قابل بررسي است: اول اينكه هدف خدا از اين عمل مافوق الطبيعه و خارق العاده چه مي توانست باشد؟ آيا تنها بخاطر سرگرمي بود كه خدا تصميم گرفت عيسي را به اين شكل متولد كند؟ آيا هيچ هدف و انگيزه برتري نداشت؟ اگر قرار بود او هم رسالتي در حد رسالت ساير پيامبران داشته باشد و تنها وظيفه اش اين باشد كه انسانها را دعوت به خدا ترسي و دوري از گناهان بنمايد، بدون اينكه براي كمك به انسانها كاري بيشتر از پيامبران قبلي بكند! پس چه نيازي بود كه چنين تولدي داشته باشد و كاملاً متفاوت با بقيه پيامبران و همين طور انسانها بدنيا بيايد؟ چون پيامبران ديگر هم همين كارها را انجام دادند و در عين حال از يك تولد كاملاً طبيعي برخوردار بودند. راز اين تولد چه بود؟ همه ما مي دانيم كه خدا، خداي نظم و ترتيب و حكمت است. هيچ وقت از روي بي نظمي و بي حكمتي دست به كاري نزده و نخواهد زد، چرا كه با ذات مبارك او در تضاد است. پس جا دارد كه هر عقل سليمي از خود سؤال كند كه حقيقتاً چه حكمتي در كار بوده است كه خداوند دست به كاري اين چنين شگرف زده است؟ دوم اينكه بعضي بر اين باورند كه خدا از اين طريق خواسته است قدرتش را به نمايش بگذارد. واقعيت امر اين است كه خداي آسمانها و زمين آنقدر كارهاي خارق العاده و باور نكردني و عجيب را تا آن زمان به ظهور رسانده بود كه همانها مي توانستند شهادتي باشند بر اينكه خدا، خدايي قدير و توانا است، آيا آفرينش جهان با تمام شگفتيهاي آن، كه هنوز با گذشت ميليونها سال بسياري از آنها براي بشر ناشناخته مانده است به تنهايي گوياي قدرت بي همتاي آفريدگار اين جهان نيست؟ خدا اعمال عجيب بسياري در تاريخ بشريت و مخصوصاً در تاريخ قوم يهود از خود به جاي گذاشته است، مانند زماني كه طوفان نوح را فرستاد، يا مانند زماني كه قوم بني اسرائيل را در مصر ياري كرد تا از اسارت فرعون آزاد شوند، و در اين حين چه بلاهاي وحشتناكي كه بر فرعون و مصريان وارد نساخت، در حالي كه مويي از سر هيچ يك از بني اسرائيل كم نشد. هنگامي كه فرعون گمان مي كرد كه آنها را به بن بست انداخته است و با وجود درياي سرخ در پيش روي موسي و بني اسرائيل آنان ديگر امكان فرار نخواهند داشت، خداوند به طرزي باور نكردني و بي نظير درياي سرخ را از وسط شكافت و راه عبوري براي اين قوم مهيا كرد، زماني كه در بيابان بودند و غذايي نداشتند، خداوند به مدت چهل سال هر روز صبح از آسمان دانه هاي ريزي كه بسيار مقوي بود و«مَنَّ» نام داشت بر زمين جاري مي ساخت و شامگاهان پرندگان براي آنها گوشت مي بودند، وقتي تشنه مي شدند از دل صخره براي آنها آب جاري مي ساخت، و همي |